در بيان آن كه صفا وسادگى نفس مطمئنه از فكرتها مشوش مىشود چنان كه بر روى آئينه چيزى نويسى يا نقش كنى اگر پاك كنى داغى بماند ونقصانى
( ( 557 ) ) روى نفس مطمئنه از جسد
زخم ناخنهاى فكرت مىكشد
( ( 558 ) ) فكرت بد ناخن پر زهر دان
مىخراشد در تعمق روى جان
( ( 559 ) ) تا گشايد عقدهء اشكال را
در حدث كردست زرّين بال را
( ( 560 ) ) عقده را بگشاده گير اى منتهى
عقدهاى سخت است بر كيسهء تهى
( ( 561 ) ) در گشاد عقده ها گشتى تو پير
عقدهاى چند دگر بگشاده گير
( ( 562 ) ) عقدهاى كان بر گلوى ماست سخت
كه ندانى كه خسى يا نيك بخت
گر بدانى كه شقييى يا سعيد
آن بود بهتر ز هر فكر عتيد
( ( 563 ) ) حلّ اين اشكال كن گر آدمى
خرج اين كن دم اگر صاحب دمى
( ( 564 ) ) حدّ اعيان و عرض دانسته گير
حدّ خود را دان كز ان نبود گزير
( ( 565 ) ) چون بدانى حد خود زين حد گريز
تا به بىحد در رسى اى خاك بيز
( ( 566 ) ) عمر در محمول و در موضوع رفت
بىبصيرت عمر در مسموع رفت
( ( 567 ) ) هر دليلى بىنتيجه وبىاثر
باطل آمد در نتيجهء خود نگر
( ( 568 ) ) جز به مصنوعى نديدى صانعى
بر قياس اقترانى قانعى
( ( 569 ) ) مىفزايد در وسايط فلسفى
از دلايل باز بر عكسش صفى
( ( 570 ) ) اين گريزد از دليل و از حجيب
از پى مدلول سر برده به جيب
( ( 571 ) ) گر دخان او را دليل آتش است
بىدخان ما را در اين آتش خوش است
( ( 572 ) ) خاصه اين آتش كه در قرب وولا
از دخان نزديكتر آمد به ما
( ( 573 ) ) پس سيه كارى بود رفتن ز خوان
بهر تخييلات جان سوى دخان