قصه آن حكيم كه ديد طاوسى را كه پر زيباى خود را مىكند به منقار ومىانداخت وتن خود را كل وزشت مىكرد از تعجب پرسيد كه دريغت نمىآيد ؟ گفت مىآيد ، اما پيش من جان از پر عزيزتر است و اين عدوى جان من است
( ( 536 ) ) پرّ خود مىكند طاوسى به دشت
يك حكيمى رفته بود آنجا به گشت
( ( 537 ) ) گفت طاوسا چنين پرّ سنىّ
بىدريغ از بيخ چون برمىكنى
( ( 538 ) ) خود دلت چون مىدهد تا اين حلل
بركنى واندازيش اندر وحل ؟
( ( 539 ) ) هر پرت را از عزيزىّ وپسند
حافظان در طىّ مصحف مىنهند
( ( 540 ) ) بهر تحريك هواى سودمند
از پر تو باد بيزن مىكنند
( ( 541 ) ) اين چه ناشكرى و چه بىباكى است
تو نمىدانى كه نقشت از كى است
( ( 542 ) ) يا همىدانى ونازى مىكنى
قاصداً قطع طرازى مىكنى
( ( 543 ) ) اى بسا نازى كه گردد آن گناه
افكند مر بنده را از چشم شاه
( ( 544 ) ) ناز كردن خوشتر آيد از شكر
ليك كم خايش كه گردد صد خطر
( ( 545 ) ) ايمن آباد است آن راه نياز
ترك نازش گير و با آن ره بساز
( ( 546 ) ) اى بسا ناز آورى زد پرّ و بال
آخر امر آن بر آن كس شد و بال
( ( 547 ) ) خوبى ناز ار دمى بفرازدت
بيم وترس مضمرش بگدازدت
( ( 548 ) ) وين نياز ار چه كه لاغر مىكند
صدر را چون بدر انور مىكند
( ( 549 ) ) چون ز مرده زنده بيرون مىكشد
هر كه مرده گشت او دارد رشد
( ( 551 ) ) مرده شو تا مخرج الحى الصمد
زندهاى زين مرده بيرون آورد
( ( 550 ) ) چون ز زنده مرده بيرون مىكند
نفس زنده سوى مرگى مىتند
( ( 552 ) ) دى شوى بينى تو اخراج بهار
ليل گردى بينى ايلاج نهار
( ( 553 ) ) بر مكن اين پر كه نپذيرد رفو
روى مخراش از عزا اى خوب رو