در بيان آن كه آن شه زاده آدمى بچه است خليفهء خداست پدرش آدم صفى خليفه حق مسجود ملايك و آن كمپير كابلى دنياست كه آدمى بچه را از پدر بريد به سحر و انبيا و اوليا آن طبيب تدارك كننده اند
( ( 3189 ) ) اى برادر دان كه شه زاده تويى
بهر راه راست آماده تويى
( ( 3190 ) ) كابلى ساحره دنياست كاو
كرده مردان را اسير رنگ و بو
( ( 3191 ) ) چون در افكندت در اين آسوده روذ
دم بدم مىخوان و مىدم قل اعوذ
( ( 3192 ) ) تا رهى زين جادويى و اين قلق
استعاذت خواه از رب الفلق
( ( 3193 ) ) ز ان نبى دنيات را سحاره خواند
كاو به افسون خلق را در چه نشاند
( ( 3194 ) ) هين فسون گرم دارد گنده پير
كرده شاهان را دم گرمش اسير
( ( 3195 ) ) در درون سينه نفاثاب اوست
عقده هاى سحر را اثبات اوست
( ( 3196 ) ) ساحرهء دنيا قوى دانا زنى است
حلّ سحر او به پاى عامه نيست
( ( 3197 ) ) ور گشادى عقد او را عقلها
انبيا را كى فرستادى خدا ؟
( ( 3198 ) ) هين طلب كن خوش دمى عقده گشا
راز دان يفعل الله ما يشاء
( ( 3199 ) ) هم چو ماهى بسته استت او به شست
شاه زاده ماند سالى و تو شصت
( ( 3200 ) ) شصت سال از شست او در محنتى
نى خوشى نى بر طريق سنتى
( ( 3201 ) ) فاسقى بد بخت نى دنيات خوب
نى رهيده از و بال و از ذنوب
( ( 3202 ) ) نفع او اين عقده ها را سخت كرد
پس طلب كن نفحهء خلاق فرد
( ( 3203 ) ) تا نفخت فيه من روحى تو را
وارهاند زين و گويد برتر آ
( ( 3204 ) ) جز به نفخ حق نسوزد نفخ سحر
نفخ قهر است اين و آن دم نفخ مهر
( ( 3205 ) ) رحمت او سابق است از قهر او
سابقى خواهى برو سابق بجو
( ( 3206 ) ) تا رسى اندر نفوس زوّجت
كاى شه مسحور اينك مخرجت
( ( 3207 ) ) با وجود زال نايد آن حلال
در شبيكه و در برت آن پر دلال
( ( 3208 ) ) نى بگفت است آن سراج امتان
اين جهان و آن جهان را ضرتان