تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
( ( 3178 ) ) يك عروسى كرد شاه او را چنان كه جلاب و قند بد پيش سكان ( ( 3179 ) ) جادوى كمپير از غصه بمرد روى و خوى زشت با مالك سپرد ( ( 3180 ) ) شاه زاده در تعجب مانده بود كز من او عقل و بصر چون در ربود ( ( 3181 ) ) نو عروسى ديد همچون ماه حسن كه همىزد بر مليحان راه حسن ( ( 3182 ) ) گشت بىهوش و برو اندر فتاد تا سه روز از جسم او گم شد فؤاد ( ( 3183 ) ) سه شبان روز او ز خود بىهوش گشت تا كه خلق از غش او پر جوش گشت ( ( 3184 ) ) از گلاب و از علاج آمد به خود اندك اندك فهم گشتش نيك و بد ( ( 3185 ) ) بعد سالى گفت شاهش در سخن وز مزح ياد آر آن يار كهن ( ( 3186 ) ) ياد آور ز ان ضجيع و ز ان فراش تا بدين حدّ بىوفا و مرّ مباش ( ( 3187 ) ) گفت رو من يافتم دار السرور وارهيدم از چه دار الغرور ( ( 3188 ) ) هم چنان باشد چو مؤمن راه يافت سوى نور حق ز ظلمت روى تافت مخلص اين قصّه بر گفتم تمام تا بدانى مقصد خود و السلام

تفسير ابيات

پادشاه آن قدر يا رب يا رب گفت كه دعايش مستجاب گشت و ساحرى استاد از راه رسيد . او خبر شاه زاده را شنيده بود كه اسير پير زنى گشته و دل به او باخته است و نيز شنيده بود كه آن عجوز در جادوگرى بىنظير بوده و دوم ندارد . اين قاعده را همواره در نظر داشته باشيد كه -
دست بر بالاى دست است اى فتى در فن و در زور تا ذات خدا
آرى - در جهان دست بالاى دست بسيار است . منتهاى همهء دستها دست خدايى است ، چنان كه منتهاى جويها دريا است . ابرها از دريا مايه مىگيرند و پايان جريان سيلها هم دريا است . پادشاه به آن ساحر استاد گفت كه فرزندم از دست رفت . ساحر گفت : اينك