( ( 3178 ) ) يك عروسى كرد شاه او را چنان
كه جلاب و قند بد پيش سكان
( ( 3179 ) ) جادوى كمپير از غصه بمرد
روى و خوى زشت با مالك سپرد
( ( 3180 ) ) شاه زاده در تعجب مانده بود
كز من او عقل و بصر چون در ربود
( ( 3181 ) ) نو عروسى ديد همچون ماه حسن
كه همىزد بر مليحان راه حسن
( ( 3182 ) ) گشت بىهوش و برو اندر فتاد
تا سه روز از جسم او گم شد فؤاد
( ( 3183 ) ) سه شبان روز او ز خود بىهوش گشت
تا كه خلق از غش او پر جوش گشت
( ( 3184 ) ) از گلاب و از علاج آمد به خود
اندك اندك فهم گشتش نيك و بد
( ( 3185 ) ) بعد سالى گفت شاهش در سخن
وز مزح ياد آر آن يار كهن
( ( 3186 ) ) ياد آور ز ان ضجيع و ز ان فراش
تا بدين حدّ بىوفا و مرّ مباش
( ( 3187 ) ) گفت رو من يافتم دار السرور
وارهيدم از چه دار الغرور
( ( 3188 ) ) هم چنان باشد چو مؤمن راه يافت
سوى نور حق ز ظلمت روى تافت
مخلص اين قصّه بر گفتم تمام
تا بدانى مقصد خود و السلام
تفسير ابيات
پادشاه آن قدر يا رب يا رب گفت كه دعايش مستجاب گشت و ساحرى استاد از راه رسيد .
او خبر شاه زاده را شنيده بود كه اسير پير زنى گشته و دل به او باخته است و نيز شنيده بود كه آن عجوز در جادوگرى بىنظير بوده و دوم ندارد . اين قاعده را همواره در نظر داشته باشيد كه -
دست بر بالاى دست است اى فتى
در فن و در زور تا ذات خدا
آرى - در جهان دست بالاى دست بسيار است . منتهاى همهء دستها دست خدايى است ، چنان كه منتهاى جويها دريا است . ابرها از دريا مايه مىگيرند و پايان جريان سيلها هم دريا است .
پادشاه به آن ساحر استاد گفت كه فرزندم از دست رفت . ساحر گفت : اينك