( ( 3109 ) ) پس وصال اين فراق آن بود
صحت اين تن سقام جان بود
( ( 3210 ) ) سخت چون آيد فراق اين ممر
پس فراق آن مقر دان سختتر
( ( 3211 ) ) چون فراق نقش سخت است اى جوان
فرقت نقاش صد چندان بدان
( ( 3212 ) ) اى كه صبرت بيست از دنياى دون
صبر چون دارى ز حق اى دوست چون ؟
( ( 3213 ) ) چون كه صبرت نيست زين آب سياه
چون صبورى دارى از چشمه إله ؟
( ( 3214 ) ) چون كه بىاين شرب كم دارى سكو
چون ز ابر آرى جدا وز يشربون
( ( 3215 ) ) گر ببينى يك نفس حسن ودود
اندر آتش افكنى جان و وجود
( ( 3216 ) ) جيفه بينى بعد از آن اين شرب را
چون ببينى كرّ و فرّ قرب را
( ( 3217 ) ) هم چو شه زاده رسى در يار خويش
پس برون آرى ز پا تو خار خويش
( ( 3218 ) ) جهد كن در بىخودى خود را بياب
زودتر و اللَّه اعلم بالصواب
( ( 3219 ) ) هر زمانى هين مشو با خويش جفت
هر زمان چون خر در آب و گل ميافت
( ( 3220 ) ) از قصور چشم باشد آن عثار
كه نبيند شيب و بالا كوروار
( ( 3221 ) ) بوى پيراهان يوسف كن سند
ز ان كه بويش چشم روشن مىكند
( ( 3222 ) ) صورت پنهان آن نور جبين
كرده چشم انبيا را دور بين
( ( 3223 ) ) نور آن رخسار برهاند ز نار
هين مشو قانع به نور مستعار
( ( 3224 ) ) چشم را اين نور حالى بين كند
جسم و روح و عقل را گرگين كند
( ( 3225 ) ) صورتش نور است و در تحقيق نار
گر ضياء خواهى دو دست از وى بدار
( ( 3226 ) ) دم بدم در رو فتد هر جا رود
ديده و جانى كه حالى بين رود
( ( 3227 ) ) دور بيند دور بين بىهنر
هم چنان كه دور ديدن خواب در
( ( 3228 ) ) خفته باشى بر لب جو خشك لب
مىدوى سوى سراب اندر طلب
( ( 3229 ) ) دور مىبينى سراب و مىدوى
عاشق آن بينش خود مىشوى
( ( 3230 ) ) مىزنى در خواب با ياران تو لاف
كه منم بينا دل و پرده شكاف
( ( 3231 ) ) نك بدان سو آب ديدم هين شتاب
تا رويم آن جا و آن باشد سراب
( ( 3232 ) ) هر قدم زين آب نازى دور تر
دو دوان سوى سراب با غرر
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 594
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥٩٤