تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 594

مساهمون:

ص٥٩٤
( ( 3109 ) ) پس وصال اين فراق آن بود صحت اين تن سقام جان بود ( ( 3210 ) ) سخت چون آيد فراق اين ممر پس فراق آن مقر دان سختتر ( ( 3211 ) ) چون فراق نقش سخت است اى جوان فرقت نقاش صد چندان بدان ( ( 3212 ) ) اى كه صبرت بيست از دنياى دون صبر چون دارى ز حق اى دوست چون ؟ ( ( 3213 ) ) چون كه صبرت نيست زين آب سياه چون صبورى دارى از چشمه إله ؟ ( ( 3214 ) ) چون كه بىاين شرب كم دارى سكو چون ز ابر آرى جدا وز يشربون ( ( 3215 ) ) گر ببينى يك نفس حسن ودود اندر آتش افكنى جان و وجود ( ( 3216 ) ) جيفه بينى بعد از آن اين شرب را چون ببينى كرّ و فرّ قرب را ( ( 3217 ) ) هم چو شه زاده رسى در يار خويش پس برون آرى ز پا تو خار خويش ( ( 3218 ) ) جهد كن در بىخودى خود را بياب زودتر و اللَّه اعلم بالصواب ( ( 3219 ) ) هر زمانى هين مشو با خويش جفت هر زمان چون خر در آب و گل ميافت ( ( 3220 ) ) از قصور چشم باشد آن عثار كه نبيند شيب و بالا كوروار ( ( 3221 ) ) بوى پيراهان يوسف كن سند ز ان كه بويش چشم روشن مىكند ( ( 3222 ) ) صورت پنهان آن نور جبين كرده چشم انبيا را دور بين ( ( 3223 ) ) نور آن رخسار برهاند ز نار هين مشو قانع به نور مستعار ( ( 3224 ) ) چشم را اين نور حالى بين كند جسم و روح و عقل را گرگين كند ( ( 3225 ) ) صورتش نور است و در تحقيق نار گر ضياء خواهى دو دست از وى بدار ( ( 3226 ) ) دم بدم در رو فتد هر جا رود ديده و جانى كه حالى بين رود ( ( 3227 ) ) دور بيند دور بين بىهنر هم چنان كه دور ديدن خواب در ( ( 3228 ) ) خفته باشى بر لب جو خشك لب مىدوى سوى سراب اندر طلب ( ( 3229 ) ) دور مىبينى سراب و مىدوى عاشق آن بينش خود مىشوى ( ( 3230 ) ) مىزنى در خواب با ياران تو لاف كه منم بينا دل و پرده شكاف ( ( 3231 ) ) نك بدان سو آب ديدم هين شتاب تا رويم آن جا و آن باشد سراب ( ( 3232 ) ) هر قدم زين آب نازى دور تر دو دوان سوى سراب با غرر