( ( 3148 ) ) يك سيه رو ديو كابولى زنى
گشت بر شه زاده ناگه ره زنى
ز ان سيه روى خبيث نابكار
گشت آن شه زاده مدهوش و نزار
( ( 3149 ) ) اين نود ساله عجوز گنده پير
نه خرد هشت آن پسر را نه ضمير
( ( 3150 ) ) تا به سالى بود شه زاده اسير
بوسه جايش نعل كفش گنده پير
( ( 3151 ) ) صحبت كمپير او را مىدرود
تا ز كاهش نيم جايى مانده بود
( ( 3152 ) ) ديگران از ضعف وى با درد سر
او ز سكر سحر از خود بىخبر
( ( 3153 ) ) اين جهان بر شاه چون زندان شده
وين پسر بر گريه شان خندان شده
( ( 3154 ) ) شاه بس بىچاره شد در برد و مات
روز و شب مىكرد قربان و زكات
( ( 3155 ) ) ز ان كه هر چاره كه مىكرد آن پدر
عشق كمپيرك همىشد بيشتر
( ( 3156 ) ) پس يقين گشتش كه مطلق آن سريت
چاره او را بعد از اين لابه گريست
( ( 3157 ) ) سجده مىكرد او كه فرمانت رواست
غير حق بر ملك حق فرمان كه راست
( ( 3158 ) ) ليك اين مسكين همىسوزد چو عود
دست گيرش اى رحيم و اى ودود
تفسير ابيات
پادشاه از خاندان يك مرد پارسا عروسى براى پسر خود انتخاب كرد ، خاتونان حرمسرا مطلع شدند . مادر شه زاده از روى كمى عقل چنين اعتراض كرد كه شرط همسر هم از نظر عقل و هم از نظر نقل ، كفو و هم سنخ بودن طرفين ازدواج است .
تو اى پادشاه ، از روى لئيمى و بخل و زيركى فرزند ما را با گدا پيوند زدى پادشاه گفت : مرد صالح را گدا گفتن غلط است ، زيرا قلب او از عنايات خداوندى به مقام بىنيازى رسيده است .
او از زيادى تقوا به گنج بىپايان قناعت مىگريزد ، نه مانند گدايان از روى كسالت و لئامت . آن تهى دست بودن ، را كه از روى قناعت و تقوا حاصل مىشود ، نبايد با فقر و تنگدستى گدا طبعان يكى گرفت .
اگر يك دانه نصيب گدا طبعان شود در مقابل آن دانه سر به خاك مىسايند ولى اگر گنج طلا رو به مردان با تقوا كند با همت والاى بىنيازى روى از آن مىگردانند .