مستجاب شدن دعاى پادشاه در خلاص پسرش از جادوى كابلى
( ( 3159 ) ) تا ز يا رب يا رب و افغان شاه
ساحرى استاد پيش آمد ز راه
( ( 3160 ) ) كاو شنيده بود از دور اين خبر
كه اسير پير گشت آن پسر
( ( 3161 ) ) كان عجوزه بود اندر جادويى
بىنظير و ايمن از مثل و دويى
( ( 3162 ) ) دست بر بالاى دست است اى فتى
در فن و در زور تا ذات خدا
( ( 3163 ) ) منتهاى دستها دست خداست
بحر بىشك منتهاى جوىهاست
( ( 3164 ) ) هم ازو گيرند مايه ابرها
هم به دو باشد نهايت سيل را
( ( 3165 ) ) گفت شاهش كاين پسر از دست رفت
گفت اينك آمدم درمان زفت
( ( 3166 ) ) نيست همتا زال را زين ساحران
جز من داهى رسيده ز ان كران
( ( 3167 ) ) چون كف موسى به امر كردگار
نك بر آرم من ز سحر او دمار
( ( 3168 ) ) كه مرا اين علم آمد ز ان طرف
نى ز شاگردى سحر مستخف
( ( 3169 ) ) آمدم تا بر گشايم سحر او
تا نماند شاه زاده زرد رو
( ( 3171 ) ) سوى قبله باز كاو آن گور را
تا ببينى قدرت و صنع خدا
( ( 3172 ) ) بس دراز است اين حكايت تو ملول
زبده را گويم رها كردم فضول
سوى گورستان برفت آن شاه زود
گور را آن شاه آن دم بر گشود
جادويىها ديد پنهان اندرو
صد گره بر بسته بر يك تار مو
( ( 3173 ) ) آن گره هاى گران را بر گشاد
پس ز محنت پور شه را وارهاد
( ( 3174 ) ) آن پسر با خويش آمد شد روان
سوى تخت شاه با صد امتحان
( ( 3175 ) ) سجده كرد و بر زمين مىزد ذقن
در بغل كرده پسر تيغ و كفن
( ( 3176 ) ) شاه آيين بست و اهل شهر شاد
و ان عروس نااميد بىمراد
( ( 3177 ) ) عالم از سر زنده گشت و پر فروز
اى عجب آن روز روز امروز روز