اختيار كردن پادشاه دختر درويش زاهدى را از جهت پسر و اعتراض كردن اهل پرده و ننگ داشتن ايشان از پيوندى درويش
( ( 3128 ) ) شاه چون با زاهدى خويشى گزيد
اين خبر در گوش خاتونان رسيد
( ( 3129 ) ) مادر شه زاده گفت از نقص عقل
شرط كفويت بود در عقل و نقل
( ( 3130 ) ) تو ز شحّ و بخل خواهى وز دها
تا ببندى پور ما را بر گدا
( ( 3131 ) ) گفت صالح را گدا گفتن خطاست
كاو غنىّ القلب از داد خداست
( ( 3132 ) ) در قناعت مىگريزد از تقى
نز لئيمى و كسل هم چون گدا
( ( 3133 ) ) قلتى كان از قناعت وز تقاست
آن ز فقر و قلت دو نان جداست
( ( 3134 ) ) حبّه آن گر بيابد سر نهد
وين ز گنج زر به همت مىجهد
( ( 3135 ) ) شه كه او از حرص قصد هر حرام
مىكند او را گدا گويد همام
گفت رو هر كاو غم دين بر گزيد
باقى غمها خدا از وى بريد
( ( 3138 ) ) غالب آمد شاه و دادش دخترى
از نژاد صالحى خوش جوهرى
( ( 3139 ) ) در ملاحت خود نظير خود نداشت
چهره اش تابانتر از خورشيد چاشت
( ( 3140 ) ) حسن دختر اين ، خصالش آن چنان
كز نكويى مىنگنجد در بيان
( ( 3141 ) ) صيد دين كن تا رسد اندر تبع
حسن و مال و جاه و بخت منتفع
( ( 3142 ) ) آخرت قطار اشتر دان عمو
در تبع دنياش هم چو پشك و مو
( ( 3143 ) ) پشم بگزينى شتر نبود تو را
ور بود اشتر چه قيمت پشم را
( ( 3144 ) ) چون بر آمد اين نكاح آن شاه را
با نژاد صالحان و اوليا
( ( 3145 ) ) از قضا كمپيرك جادو كه بود
عاشق شه زادهء با حسن و جود
( ( 3146 ) ) جادويى كردش عجوز كابلى
كه برد ز ان رشك سحر بابلى
( ( 3147 ) ) شه بچه شد عاشق كمپير زشت
تا عروس و آن عوسى را بهشت