بدين سان تا يك سال شاه زاده اسير آن كمپير و بوسه گاهش نعل كفش آن گنده پير گشته بود .
دمسازى شاه زاده با آن عجوز نود ساله تدريجا او را به تحليل مىبرد تا از كاهش وجودش نيمه جان شد . جهان به اين پهناورى در نظر پادشاه زندانى تنگ و تاريك گشته ، و آن پسر بگريه پدر و مادر مىخنديد شاه از شدت بىچارگى در اين برد و باخت خانمان سوز شب و روز قربانيها مىكرد و صدقه ها مىداد ، و هر چارهاى كه شاه صورت مىداد ، بر عشق آن كمپير سيه رو و سيه دل مىافزود .
بناچار يقين كرد كه رازى در اين رويداد نهفته است و چارهاى جز لابه و زارى ندارد . آن گاه سجده ها مىكرد و مىگفت : اى خداوندى كه جز تو فرمانروايى نيست فرمان از آن تست ، ولى اين مسكين بىنوا مانند عود مىسوزد -
دست گيرش اى رحيم و اى ودود .