تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 582

مساهمون:

ص٥٨٢
تا كه روزى كاين بميرد ناگهان پيش چشم خود نهد او شمع جان ( 1 )
ولى دريغا ، پادشاه اين مطلب را درك نمىكرد و در صدد بر آمد كه از يك شمع فانى شمع فانى ديگرى را روشن بساز .
هامش
( 1 ) تشبيه فوق العاده جالبى است كه جلال الدين در اين مورد آورده است . درست است كه روشنايى حيات طبيعى با نور حيات ابدى چندان سنخيتى ندارد ، بلكه از يك نظر هيچ اشتراكى ميان آنها نيست ، زيرا به قول جلال الدين اين حيات طبيعى مانند قشرى است روى سطح مجاور طبيعت روح آدمى و روح آدمى مانند قشرى است روى آن جان ربانى كه شعلهء ابديت است ، با اين حال يگانه وسيلهء آمادگى روح آدمى براى تجرد همين حيات طبيعى و پذيرندهء شعله ابديت نيز همان روح آدمى است ، در حقيقت اين قشرها در راه كمال به شعاع شعلهء ابديت منتهى مىشود و وصل مىگردد . .