( ( 2853 ) ) نيست پيدا سرّ گفتوگوى من
جز كه زردى و نزارى روى من
( ( 2854 ) ) اشك خون بر رخ روانه مىرود
حجت حسن و جمالش مىشود
( ( 2855 ) ) گفت من اينها ندانم حجتى
كه بود در پيش عامه آيتى
گر به يارى من كنم آن را قبول
ور نه كوته كن سخن با عرض و طول
( ( 2856 ) ) گفت چون قلبى و نقدى دم زنند
كه تو قلبى من نكوى و ارجمند
( ( 2857 ) ) هست آتش امتحان آخرين
كاندر آتش در فتند آن دو قرين
( ( 2858 ) ) عام و خاص از حالشان عالم شوند
از گمان شك سوى ايقان روند
( ( 2859 ) ) آب و آتش آمد اى جان امتحان
نقد و قلبى را كه آن باشد نهان
( ( 2860 ) ) تا من و تو هر دو در آتش رويم
حجّت باقىّ حيرانان شويم
( ( 2861 ) ) يا من و تو هر دو در بحر اوفتيم
چون درِ دعوى من و تو كوفتيم
( ( 2862 ) ) هم چنان كردند و در آتش شدند
هر دو خود را بر تف آتش زدند
فلسفى را سوخت خاكستر شد او
متقى را ساخت تازه تر شد او
( ( 2863 ) ) آن خدا گوينده مرد مدّعى
رست و سوزيد اندر آتش آن دعى
( ( 2864 ) ) از مؤذن بشنو اين اعلام را
كورى افزون روان خام را
( ( 2865 ) ) كه نسوزيدست اين نام از اجل
كش مسمى صدر بودست و اجل
صد هزاران روح شد دل داده اى
در ره او سر بسر افتاده اى
( ( 2866 ) ) صد هزاران زين رهان اندر قران
بر دريده پرده هاى منكران
( ( 2867 ) ) چون گرو بستند غالب شد صواب
در دوام معجزات و در جواب
( ( 2868 ) ) فهم كردم كان كه دم زد از سبق
در حدوث چرخ پيروز است و حق
( ( 2869 ) ) حجت منكر هماره زرد رو
يك نشان بر صدق اين انكار كو
( ( 2870 ) ) يك مناره در ثناى منكران
كو درين عالم كه تا باشد عيان
( ( 2873 ) ) سكهء شاهان همىگردد دگر
سكهء احمد ببين تا مستقر
( ( 2871 ) ) منبرى كو كه در آن جا مخبرى
ياد آرد روزگار منكرى
( ( 2872 ) ) روى دينار و درم از نامشان
تا قيامت مىدهد از حق نشان
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 515
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٥١٥