جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مىگويد
( ( 2833 ) ) دى يكى مىگفت عالم حادث است
فانى اين چرخ و حقش وارث است
( ( 2834 ) ) فلسفيى گفت چون دانى حدوث
حادثىّ ابر چه داند غيوث
( ( 2835 ) ) ذرهء خود نيستى از انقلاب
تو چه مىدانى حدوث آفتاب
( ( 2836 ) ) كرمكى كاندر حدث باشد دفين
كى بداند آخر و بَدو زمين
( ( 2837 ) ) اين به تقليد از پدر بشنيده اى
از حماقت اندر آن پيچيده اى
( ( 2838 ) ) چيست برهان بر حدوث آن بگو
ور نه خامش كن فزون گويى مجو
( ( 2839 ) ) گفت ديدم اندر اين بحر عميق
بحث مىكردند روزى دو رفيق
( ( 2840 ) ) در جدال و در خصام و در ستوه
گشته هنگامه بر آن دو كس گروه
سوى آن هنگامه گشتم من روان
تا بيابم اطلاع از حالشان
( ( 2841 ) ) من يكى از جمع هنگامه شدم
اطلاع از حال ايشان بستدم
( ( 2842 ) ) آن يكى مىگفت گردون فانى است
بىگمانى اين بنا را بانى است
( ( 2843 ) ) و ان دگر گفت آن قديم و بىكس است
نيستش بانى و يا بانى وى است
( ( 2844 ) ) گفت منكر گشتهاى خلاق را
روز و شب آرنده و رزاق را
( ( 2845 ) ) گفت بىبرهان نخواهم من شنيد
آن چه گويى آن به تقليدى گزيد
( ( 2846 ) ) هين بياور حجت و برهان كه من
نشنوم بىحجت اين را در زمن
( ( 2847 ) ) گفت حجت در درون جانم است
در درون جان نهان برهانم است
( ( 2848 ) ) تو نمىبينى هلال از ضعف چشم
من همىبينم مكن بر من تو خشم
( ( 2850 ) ) گفت يارا در درونم حجتى است
بر حدوث آسمانم آيتى است
( ( 2851 ) ) من يقين دانم نشانش آن بود
مر يقين دان را كه در آتش رود
( ( 2852 ) ) در زبان مىنايد آن حجت بدان
هم چو حال و سرّ عشق عاشقان