تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 514

مساهمون:

ص٥١٤

جواب دهرى كه منكر الوهيت است و عالم را قديم مىگويد

( ( 2833 ) ) دى يكى مىگفت عالم حادث است فانى اين چرخ و حقش وارث است ( ( 2834 ) ) فلسفيى گفت چون دانى حدوث حادثىّ ابر چه داند غيوث ( ( 2835 ) ) ذرهء خود نيستى از انقلاب تو چه مىدانى حدوث آفتاب ( ( 2836 ) ) كرمكى كاندر حدث باشد دفين كى بداند آخر و بَدو زمين ( ( 2837 ) ) اين به تقليد از پدر بشنيده اى از حماقت اندر آن پيچيده اى ( ( 2838 ) ) چيست برهان بر حدوث آن بگو ور نه خامش كن فزون گويى مجو ( ( 2839 ) ) گفت ديدم اندر اين بحر عميق بحث مىكردند روزى دو رفيق ( ( 2840 ) ) در جدال و در خصام و در ستوه گشته هنگامه بر آن دو كس گروه سوى آن هنگامه گشتم من روان تا بيابم اطلاع از حالشان ( ( 2841 ) ) من يكى از جمع هنگامه شدم اطلاع از حال ايشان بستدم ( ( 2842 ) ) آن يكى مىگفت گردون فانى است بىگمانى اين بنا را بانى است ( ( 2843 ) ) و ان دگر گفت آن قديم و بىكس است نيستش بانى و يا بانى وى است ( ( 2844 ) ) گفت منكر گشته‌اى خلاق را روز و شب آرنده و رزاق را ( ( 2845 ) ) گفت بىبرهان نخواهم من شنيد آن چه گويى آن به تقليدى گزيد ( ( 2846 ) ) هين بياور حجت و برهان كه من نشنوم بىحجت اين را در زمن ( ( 2847 ) ) گفت حجت در درون جانم است در درون جان نهان برهانم است ( ( 2848 ) ) تو نمىبينى هلال از ضعف چشم من همىبينم مكن بر من تو خشم ( ( 2850 ) ) گفت يارا در درونم حجتى است بر حدوث آسمانم آيتى است ( ( 2851 ) ) من يقين دانم نشانش آن بود مر يقين دان را كه در آتش رود ( ( 2852 ) ) در زبان مىنايد آن حجت بدان هم چو حال و سرّ عشق عاشقان