قصهء آن زن كه طفل آن بر سر ناودان غژيد و خطر افتادن بود و از على مرتضى عليه السلام چاره جست
( ( 2657 ) ) يك زنى آمد به پيش مرتضى
گفت شد بر ناودان طفلى مرا
( ( 2658 ) ) گرش مىخوانم نمىآيد به دست
ور هلم ترسم كه افتد او به پشت
( ( 2659 ) ) نيست عاقل تا كه دريابد چو ما
گر بگويم كز خطر سوى من آ
( ( 2660 ) ) هم اشارت را نمىداند به دست
ور بداند نشنود اين هم بد است
( ( 2661 ) ) بس نمودم شير و پستان را به او
او همىگرداند از من چشم و رو
( ( 2662 ) ) از براى حق شماييد اى مهان
دستگير اين جهان و آن جهان
( ( 2663 ) ) زود درمان كن كه مىلرزد دلم
كه به درد از ميوهء دل بگسلم
( ( 2664 ) ) گفت طفلى را بر آور هم به بام
تا ببيند جنس خود را آن غلام
( ( 2665 ) ) سوى جنس آيد سبك ز ان ناودان
جنس بر جنس است عاشق جاودان
( ( 2666 ) ) زن چنان كرد و چو ديد آن طفل او
جنس خود خوش خوش به دو آورد رو
( ( 2667 ) ) سوى بام آمد ز متن ناودان
جاذب هم جنس را هم جنس دان
( ( 2668 ) ) غژغژان آمد به سوى طفل طفل
وارهيد او از فتادن سوى سفل
( ( 2669 ) ) ز ان شدستند از بشر پيغمبران
تا به جنسيّت رهند از ناودان
( ( 2670 ) ) پس بشر فرمود خود را مثلكم
تا به جنس آيند و كم گردند گم
( ( 2671 ) ) ز ان كه جنسيّت عجايب جاذبى است
جاذب جنس است هر جا طالبى است
( ( 2672 ) ) عيسى و ادريس بر گردون شدند
با ملايك چون كه هم جنس آمدند
( ( 2673 ) ) باز آن هاروت و ماروت از بلند
جنس تن بودند ز ان زير آمدند
( ( 2674 ) ) كافران هم جنس شيطان آمده
جانشان شاگرد شيطانان شده
( ( 2675 ) ) صد هزاران خوى بد آموخته
ديده هاى عقل و دل بر دوخته
( ( 2676 ) ) كمترين خوشان بدستى اين حسد
آن حسد كه گردن ابليس زد
( ( 2677 ) ) ز ان سگان آموخته حقد و حسد
كه نخواهد خلق را ملك ابد