چاره انديشيدن آن ماهى نيم عاقل و خود را مرده كردن
( ( 2266 ) ) گفت ماهى دگر وقت بلا
چون كه ماند از سايهء عاقل جدا
( ( 2267 ) ) كاو سوى دريا شد و از غم عتيق
فوت شد از من چنان نيكو رفيق
( ( 2268 ) ) ليك از آن ننديشم و بر خود زنم
خويشتن را اين زمان مرده كنم
( ( 2269 ) ) پس بر آرم اشكم خود بر زبر
پشت زير و مىروم بر آب بر
( ( 2270 ) ) مىروم بر وى چنان كه خس رود
نى به سبّاحى چنان كه كس رود
( ( 2271 ) ) مرده كردم خويش بسپارم به آب
مرگ پيش از مرگ امن است از عذاب
( ( 2272 ) ) مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى
اين چنين فرمود ما را مصطفى
( ( 2273 ) ) گفت موتوا كلكم من قبل ان
يأتى الموت تموتوا بالفتن
( ( 2274 ) ) هم چنان مرد و شكم بالا فكند
آب گه بردش نشيب و گه بلند
( ( 2275 ) ) هر يكى ز ان قاصدان بس غصه برد
كه دريغا ماهى مهتر بمرد
( ( 2276 ) ) شاد مىشد او از آن گفت و دريغ
پيش رفت اين بازيم رستم ز تيغ
( ( 2277 ) ) پس گرفتش يك صياد ارجمند
بر سرش تف كرد و بر خاكش فكند
( ( 2278 ) ) غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن ديگر همىكرد اضطراب
( ( 2279 ) ) از چپ و از راست مىجست آن سليم
تا به جهد خويش برهاند گليم
( ( 2280 ) ) دام افكندند و اندر دام ماند
احمقى او را در آن آتش نشاند
( ( 2281 ) ) بر سر آتش به پشت تابه اى
با حماقت گشت او هم خوابه اى
( ( 2282 ) ) او همىجوشيد از تف سعير
عقل مىگفتش أ لم يأتك نذير ؟
( ( 2283 ) ) او همىگفت از شكنجه و از بلا
هم چو جان كافران قالوا بلى
( ( 2284 ) ) باز مىگفت او كه گر اين بار من
وارهم زين محنت گردن شكن
( ( 2285 ) ) من نسازم جز به دريايى وطن
آب گيرى را نسازم من سكن
( ( 2286 ) ) آب بىحد جويم و ايمن شوم
تا ابد در امن و صحت مىروم