قصهء آن مرغ گرفته كه وصيت كرد كه بر گذشته پشيمانى مخور تدارك وقت انديش و روزگار مبر در پشيمانى
( ( 2245 ) ) آن يكى مرغى گرفت از مكر و دام
مرغ او را گفت كاى خواجهء همام
تو يكى مرغى ضعيفى هم چو من
صيد كرده خورده گير اى نيك ظن
( ( 2246 ) ) تو بسى گاوان و ميشان خورده اى
تو بسى اشتر به قربان كرده اى
( ( 2247 ) ) خود نگشتى سير ز آنها در زمن
هم نگردى سير از اجزاى من
مر مرا آزاد گردان از كرم
اى جوان مرد كريم محتشم
( ( 2248 ) ) هل مرا تا كه سه پندت بر دهم
تا بدانى زيركم يا ابلهم
( ( 2249 ) ) اوّل آن پند هم بر دست تو
بدهم اى جان و دلم پا بست تو
بر سر ديوار بدهم ثانيش
تا شوى ز ان پند شاد و خوب و كش
( ( 2250 ) ) و ان سيم پندت دهم من بر درخت
كه از اين سه پند گردى نيك بخت
( ( 2251 ) ) آن چه بر دست است اين است آن سخن
كه محالى را ز كس باور مكن
( ( 2252 ) ) بر كفش چون گفت اول پند زفت
گشت آزاد و بر آن ديوار رفت
( ( 2253 ) ) گفت ديگر بر گذشته غم مخور
چون ز تو بگذشت ز آن حسرت مبر
( ( 2254 ) ) بعد از آن گفتش كه در جسمم كتيم
ده درم سنگ است يك دُرّ يتيم
( ( 2255 ) ) دولت تو بخت فرزندان تو
بود آن گوهر به حق جان تو
( ( 2256 ) ) فوت كردى دُر كه روزىات نبود
كه نباشد مثل آن دُر در وجود
( ( 2257 ) ) آن چنان كه وقت زادن حامله
ناله دارد خواجه شد در غلغله
گشت غمناك و همىگفت آه آه
اين چرا كردم كه شد كارم تباه
من چرا آزاد كردم مر تو را
زين حيل از راه بردى مر مرا
( ( 2258 ) ) مرغ گفتش نى نصيحت كردمت
كه مبادا بر گذشته دى غمت
( ( 2259 ) ) چون گذشت و رفت غم چون مىخورى
يا نكردى فهم پندم يا كرى
( ( 2260 ) ) و آن دوم پندت بگفتم كز ضلال
هيچ تو باور مكن قول محال