( ( 2261 ) ) من نيم خود سه درم سنگ اى اسد
ده درم سنگ اندرونم چون بود
( ( 2262 ) ) خواجه باز آمد به خود گفتا كه هين
باز گو پند سوم اى نازنين
( ( 2263 ) ) گفت آرى خوش عمل كردى به آن
تا بگويم پند ثالث رايگان
اين بگفت و بر پريد و شاد رفت
سوى صحرا سر خوش و آزاد زفت
( ( 2264 ) ) پند گفتن با جهول خوابناك
تخم افكندن بود در شوره خاك
( ( 2265 ) ) چاك حمق و جهل نپذيرد رفو
تخم حكمت كم دهش اى نيك خو
ز ان كه جاهل جهل را بنده بود
چون كه تو پندش دهى او نشنود
تفسير ابيات
يك شكارچى ، با مكر و دامى كه گسترده بود مرغى را گرفت . آن مرغ به شكارچى گفت اى آقا و سرور من و اى مرد خوش گمان تو چنين فرض كن كه مرغ ضعيفى مانند من را صيد كرده و خوردهاى . تو در زندگانيت گاوها و گوسفندهاى فراوان خورده و شترها قربانى كرده و در طول عمرت سير نگشتهاى ، پس چگونه از گوشت ناچيز مرغى مثل من سير خواهى گشت .
تو اى جوانمرد كريم و محتشم ، مرا آزاد كن ، بپاداش تو سه اندرز مفيد به تو بدهم ، تا بدانى من زيركم يا احمق .
اندرز نخستين را اى صيادى كه دل و جانم بسته دست تست در روى دستت خواهم داد . موقعى كه پريدم و بر سر ديوار نشستم پند دوم را به تو خواهم داد ، تا از آن پند شاد و دل خوش گردى . پند سوم را موقعى كه روى شاخهء درخت نشستم به تو خواهم گفت .
اين سه پندى كه من به تو خواهم داد ، ترا قرين سعادت خواهند كرد . مرغ در روى دست صياد اولين پندش را داد و آن اين بود كه هرگز محالى را از هيچ كس باور مكن ، اين پند بزرگ را داد و از دست شكارچى آزاد شد و رفت و بر سر ديوار نشست .