تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
زيرا :
نيم دانش دست او را بسته كرد جان ببرد الا كه خود را خسته كرد
روز بر آمد و از شمارهء مريدان كاسته شده و از خانه هايشان نوحه و شيون بر خاسته بود . هزاران مرد و زن پيش بايزيد آمده گفتند : اى دو عالم پيچيده زير پيرهنت ، اگر بدن تو هم مانند بدن مردم بود در زير زخم خنجرها متلاشى شده بود . گلاويزى مريدان با بايزيد ، كشاكشى بود ميان آگاهان از خود و مردى كه خود را در راه حق از دست داده بود ، كه نتيجه اش خارى بر ديده گان خود آگاهان بوده است . -
اى زده بر بىخودان تو ذو الفقار بر تن خود مىزنى آن هوش دار
زيرا كسى كه خود را در راه حق باخته است ، رو به ديار فنا و پناهگاه برين برده و براى ابد در آن مأمن آرميده است . نقش ظاهريش فانى و خود او چون آيينه‌اى است كه تنها نقش روى ديگرى را نشان مىدهد . اگر تف به روى خود باز خواهد گشت و اگر ضربه‌اى بر او فرود آورى بر آيينهء روى خويش وارد كردهاى . . .
ور ببينى روى زشت آن هم تويى ور ببينى عيسى مريم تويى
اگر درست بنگرى خواهى ديد آن وجود خود از دست داده نه روى زشت است و نه عيسى بن مريم ، بلكه او آيينهء صاف و ساده‌اى است كه نقش تو را در مقابل تو نهاده است . سخن كه به اينجا رسيد ، لبانم بسته شد و قلم در هم شكست ، حال اى مولوى اگر چه سخنان فصيح و بليغ از دهانت بيرون مىريزد ، در همين جا لب ببند و دم مزن خدا به رشد و صلاح دانا است . تو اكنون اى مست بادهء معرفت نمىدانى كه بر كنار و لبه ى بام نشسته‌اى يا برو عقبتر يا پايين بيا .