تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 309

مساهمون:

ص٣٠٩
مىرفت ، يا كسى را به صورت شيخ مىديد و مشكلاتش را با او در ميان مىگذاشت و يا بدون اين كه دهان بسخن باز كند ، اشكالاتش حل و فصل مىگشت . تا اين كه در يكى از روزها به گورستان آمد و ديد كه برفها باريده و روى گور بايزيد متراكم گشته است ، جان خرقانى از اين منظره به درد و غم دچار شد . ناگهان از قبهء شيخ بانگ بر آمد كه من ترا مىخوانم بيا به سوى من ، اگر چه دنيا پر از برف است ، تو از من روى مگردان . از آن روز حال ابو الحسن خرقانى خوب شد و آن شگفتى را كه پيش از آن از راه گوش شنيده بود با ديدهء عيان دريافت . اين مطلب را هم در اينجا ختم كنيم و بر گرديم به سوى آن جوان نامه نويس و حكايتش را تمام كنيم .