رقعهء ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت
( ( 1935 ) ) نامهء ديگر نوشت آن بد گمان
پر ز تشنيع و نفير و پر فغان
( ( 1936 ) ) كه يكى رقعه نوشتم پيش شاه
اى عجب آن جا رسيد و يافت راه
( ( 1937 ) ) آن دگر را خواند هم آن خوب حد
هم نداد آن را جواب و تن بزد
( ( 1938 ) ) خشك مىآورد او را شهريار
او مكرر كرد رقعه چند بار
( ( 1939 ) ) گفت حاجب آخر او بندهء شماست
گر جوابش بر نويسى هم رواست
( ( 1940 ) ) از شهىّ تو چه كم گردد اگر
بر غلام و بنده اندازى نظر
( ( 1941 ) ) گفت اين سهل است اما احمق است
مرد احمق زشت و مردود حق است
( ( 1942 ) ) گر چه آمرزم گناه و زلتش
هم كند در من سرايت علتش
( ( 1943 ) ) صد كس از گرگين همه گرگين شود
خاصّه اين گرّ خبيث عقل بند
( ( 1944 ) ) كرّ كم عقلى مبادا گبر را
شوميش بىآب دارد ابر را
( ( 1945 ) ) نم نبارد ابر از شومىّ او
شهر شد ويرانه از بومىّ او
( ( 1946 ) ) از گر آن احمقان طوفان نوح
كرد ويران عالمى را در فضوح
تفسير ابيات
آن جوان بد گمان نامهء ديگرى پس از تشنيع و داد و فغان به پادشاه نوشت و تعجب مىكرد كه من نامه به شاه نوشتم آيا به دست او رسيد ؟ اين نامه را هم پادشاه خواند ولى پاسخ آن را هم ندارد . شهريار نامه هاى او را بىجواب مىگذاشت و او هم ادامهء نامه نويسى را تكرار نمود .
روزى دربان به پادشاه گفت : هر چه باشد بالاخره اين جوان بندهء شما است . شايسته است كه پاسخش را بنويسى و با نظر شاهانه بر غلام و بنده از شما چيزى كم نمىشود . پادشاه گفت :
پاسخ نامه او و توجه ما به سويش كار آسانى است ، ولى او مرد احمق و زشت