تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠

رقعهء ديگر نوشتن آن غلام پيش شاه چون جواب آن رقعه اول نيافت

( ( 1935 ) ) نامهء ديگر نوشت آن بد گمان پر ز تشنيع و نفير و پر فغان ( ( 1936 ) ) كه يكى رقعه نوشتم پيش شاه اى عجب آن جا رسيد و يافت راه ( ( 1937 ) ) آن دگر را خواند هم آن خوب حد هم نداد آن را جواب و تن بزد ( ( 1938 ) ) خشك مىآورد او را شهريار او مكرر كرد رقعه چند بار ( ( 1939 ) ) گفت حاجب آخر او بندهء شماست گر جوابش بر نويسى هم رواست ( ( 1940 ) ) از شهىّ تو چه كم گردد اگر بر غلام و بنده اندازى نظر ( ( 1941 ) ) گفت اين سهل است اما احمق است مرد احمق زشت و مردود حق است ( ( 1942 ) ) گر چه آمرزم گناه و زلتش هم كند در من سرايت علتش ( ( 1943 ) ) صد كس از گرگين همه گرگين شود خاصّه اين گرّ خبيث عقل بند ( ( 1944 ) ) كرّ كم عقلى مبادا گبر را شوميش بىآب دارد ابر را ( ( 1945 ) ) نم نبارد ابر از شومىّ او شهر شد ويرانه از بومىّ او ( ( 1946 ) ) از گر آن احمقان طوفان نوح كرد ويران عالمى را در فضوح

تفسير ابيات

آن جوان بد گمان نامهء ديگرى پس از تشنيع و داد و فغان به پادشاه نوشت و تعجب مىكرد كه من نامه به شاه نوشتم آيا به دست او رسيد ؟ اين نامه را هم پادشاه خواند ولى پاسخ آن را هم ندارد . شهريار نامه هاى او را بىجواب مىگذاشت و او هم ادامهء نامه نويسى را تكرار نمود . روزى دربان به پادشاه گفت : هر چه باشد بالاخره اين جوان بندهء شما است . شايسته است كه پاسخش را بنويسى و با نظر شاهانه بر غلام و بنده از شما چيزى كم نمىشود . پادشاه گفت : پاسخ نامه او و توجه ما به سويش كار آسانى است ، ولى او مرد احمق و زشت