باز گشتن به حكايت غلام كه رقعه نوشت سوى شاه جهت كمى اجرى او و بىالتفاتى شاه
( ( 1864 ) ) همچنان كان شخص از نقصان كشت
رقعه سوى صاحب خرمن نوشت
( ( 1865 ) ) رقعه اش بردند پيش شاه راد
خواند آن رقعه جوابى وانداد
( ( 1866 ) ) گفت او را نيست الَّا درد قوت
پس جواب احمق اولىتر سكوت
( ( 1867 ) ) نيستش درد فراق و وصل هيچ
بند فرع است و نجويد اصل هيچ
( ( 1868 ) ) احمق است و مژدهء ما و منى
كز غم فرعش فراغ اصل نى
( ( 1869 ) ) آسمانها و زمين يك سيب دان
كز درخت قدرت حق شد عيان
( ( 1870 ) ) تو چو كرمى در ميان سيب در
وز درخت و باغبانى بىخبر
( ( 1871 ) ) آن يكى كرمى دگر در سيب هم
ليك جانش از برون صاحب علم
( ( 1872 ) ) جنبش او واشكافد سيب را
بر نتابد سيب آن آسيب را
( ( 1873 ) ) بر دريده جنبش او پرده ها
صورتش كرم است و معنى اژدها
( ( 1874 ) ) آتشى كاوّل ز آهن مىجهد
او قدم بس سست بيرون مىنهد
( ( 1875 ) ) دايه اش پنبه است اول ليك اخير
مىرساند شعله ها او تا اثير
( ( 1876 ) ) مرد اول بستهء خواب و خور است
آخر الامر از ملايك برتر است
( ( 1877 ) ) در پناه پنبه و كبريتها
شعلهء نورش بر آيد تا سها
( ( 1878 ) ) عالم تاريك روشن مىكند
كندهء آهن به سوزن مىكند
( ( 1879 ) ) گر چه آتش نيز هم جسمانى است
نى ز روح است و نه از روحانى است
( ( 1880 ) ) جسم را نبود از آن عزّ بهره اى
جسم پيش بحر جان چون قطره اى
( ( 1881 ) ) جسم از جان نور افزون مىشود
چون رود جان جسم بين چون مىشود
( ( 1882 ) ) حد جسمت يك دو گز خود بيش نيست
جان تو تا آسمان جولان كنى است
( ( 1883 ) ) تا به بغداد و سمرقند اى همام
روح را اندر تصور نيم گام