تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 281

مساهمون:

ص٢٨١
از فضا مىگذشت بوى دل انگيز مىچشيد . آن كوزه‌اى كه از آب يخ پر باشد مانند عرق بر ظاهر كوزه مىتراود . آن چه كه از درون كوزه تراوش كرده است ، نم بوده و به جهت مجاورت با هواى سرد به قطرات آب تبديل شده است . همچنان آن نسيم بوى آور با رسيدن به بايزيد به آب و آن آب هم به بادهء طهور مبدل گشت . هنگامى كه آثار مستى در بايزيد پديدار گشت ، يكى از مريدان علت را از او پرسيد و گفت : اين چه حال خوشى است كه از حجاب كميتها بيرون است ؟ اين چه دگرگونى است كه در رخسار تو پديدار مىشود -
گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد مىشود رويت چه حال است و نويد ؟
در ظاهر گلى وجود ندارد ، ولى تو استشمام بو مىكنى ، بدون ترديد اين بوى دلارام غيبى و از گلزار كل هستى است . اى بايزيد .
اى تو كام جان هر خودكامه اى هر دم از غيبت پيام و نامه اى
در هر لحظه يعقوب وار از يوسف دل دار عطر شفا بخش به مشامت مىرسد ، قطره‌اى هم از آن سبو بر گلوى ما بريز و شمه‌اى از داستان آن گلزار غيبى و بوهاى جان فزايش با ما در ميان گذار . اى جمال با عظمت عرفان ، ما عادت نداريم كه با لب خشك در كنار تو باشيم و تو از بادهء ناب غيبى سر مست باشى - .
اى فلك پيماى چست چست خيز ز آنچه خوردى جرعه‌اى بر ما بريز
اى كيميا نظر ، در اين دوران صدر نشين رهروان كوى حق جز تو كسى نيست ، گوشه چشمى هم بما انداز اين گونه بادهء غيبى را چگونه مىتوان مخفى داشت ، آن كس كه اين ساغر ناب غيبى را سر كشد مستى خود را نمىتواند پوشيده بدارد ، اگر بتواند بوى اين بادهء طهور را بپوشاند ، جولان بىاختيار چشمش را نمىتواند پنهان بدارد - زيرا