( ( 1821 ) ) بوى را پوشيده و مكنون كند
چشم مست خويشتن را چون كند ؟
( ( 1822 ) ) خود نه آن بوى است اين كاندر جهان
صد هزاران پرده اش دارد نهان
( ( 1823 ) ) پر شد از تيزى او صحرا و دشت
دشت چه كز نه فلك هم در گذشت
( ( 1824 ) ) اين سر خم را به كهگل در مگير
كاين برهنه نيست خود پوشش پذير
( ( 1825 ) ) لطف كن اى راز دان راز گو
آن چه بازت صيد كردش باز گو
( ( 1826 ) ) گفت بوى بو العجب آيد به من
همچنان كه مصطفى را از يمن
( ( 1827 ) ) تا پيمبر گفت بر دست صبا
از يمن مىآيدم بوى خدا
( ( 1828 ) ) بوى رامين مىرسد از جان ويس
بوى يزدان مىرسد هم از اويس
( ( 1829 ) ) از اويس و از قرن بوى عجب
مصطفى را مست كرد و پر طرب
( ( 1830 ) ) چون اويس از خويش فانى گشته بود
آن زمينى آسمانى گشته بود
( ( 1831 ) ) آن هليلهء پروريده در شكر
چاشنىّ و تلخيش نبود دگر
( ( 1832 ) ) آن هليله رسته از ما و منى
نقش دارد از هليله طعم نى
آن كسى كز خود به كلى در گذشت
اين منى و مايى خود درنوشت
روايت
« انى لا شم نفس الرحمن من قبل اليمن » ( 1 ) ( من نفس رحمانى را از طرف يمن استشمام مىكنم ) .
تفسير ابيات
شايد داستان بايزيد بسطامى را شنيدهاى كه پيش از به دنيا آمدن شيخ ابو الحسن خرقانى از حال او خبر داد . در يكى از روزها بايزيد كه سلطان تقوا بود با مريدان از صحرا و دشت عبور مىكرد ، در حومه رى در حدود خارقان بوى خوشى مشامش را نوازش داد . لحظاتى در آن جا ناله هاى مشتاقانه سر داد و از نسيم هوا بوى عطر آگينى را استشمام نمود . بايزيد آن بوى خوش را عاشقانه مىكشيد و از بادى كه
هامش
( 1 ) مأخذ اين حديث در مجلدات گذشته ثبت شده است . .