مژده دادن بايزيد از زادن ابو الحسن خرقانى قدس الله روحهما پيش از سالها و نشان و صورت و سيرت او يك به يك و نوشتن تاريخ نويسان آن را جهت رصد
( ( 1802 ) ) آن شنيدى داستان بايزيد
كه ز حال بو الحسن از پيش ديد
( ( 1803 ) ) روزى آن سلطان تقوى مىگذشت
با مريدان جانب صحرا و دشت
( ( 1804 ) ) بوى خوش آمد مر او را ناگهان
در سواد رى ز حد خارقان
( ( 1805 ) ) هم در آن جا نالهء مشتاق كرد
بوى را از باد استنشاق كرد
( ( 1806 ) ) بوى خوش را عاشقانه مىكشيد
جان او از باد باده مىچشيد
( ( 1807 ) ) كوزهاى كاو از يخآبه پر بود
چون عرق بر ظاهرش پيدا شود
( ( 1808 ) ) از درون كوزه نم بيرون زده است
آن ز سردى هوا آبى شده است
( ( 1809 ) ) باد بوى آور مر او را آب گشت
آب هم او را شراب ناب گشت
( ( 1810 ) ) چون درو آثار مستى شد پديد
يك مريد او را از آن دم بر رسيد
( ( 1811 ) ) پس بپرسيدش كه اين احوال خوش
كه برون است از حجاب پنج و شش
( ( 1812 ) ) گاه سرخ و گاه زرد و گه سپيد
مىشود رويت چه حال است و نويد ؟
( ( 1813 ) ) مىكشى بوى و به ظاهر نيست گل
بىشك از غيب است و از گلزار گل
( ( 1814 ) ) اى تو كام جان هر خودكامه اى
هر دم از غيبت پيام و نامه اى
( ( 1815 ) ) هر دمى يعقوب وار از يوسفى
مىرسد اندر مشام تو شفى
( ( 1816 ) ) قطرهاى بر ريز بر ما ز ان سبو
شمهاى بر گو از آن گلزار و بو
( ( 1817 ) ) خو ندارم اى جمال مهترى
كه لب ما خشك و تو تنها خورى
( ( 1818 ) ) اى فلك پيماى چست چست خيز
ز آن چه خوردى جرعهاى بر ما بريز
( ( 1819 ) ) مير مجلس نيست در دوران دگر
جز تو اى شه در حريفان درنگر
( ( 1820 ) ) كى توان نوشيد اين مىزير دست
مىيقين مر مرد را رسواگر است