( و روزى كه آنان را محشور مىكند مانند اين است كه در اين دنيا جز ساعتى از روز درنگ نكردهاند ، در ميان همديگر بشناختن و شناساندن مىپردازند . زيانكار شدند آنان كه لقاء الله را تكذيب نمودند و آنان هدايت يافتگان نبودند ) .
( ( 1840 ) ) حليهء تن همچو تن عاريت است
دل بر آن كم نه كه آن يك ساعت است
( ( 1841 ) ) حليهء روح طبيعى هم فناست
حيلهء آن جان طلب كان بر سماست
پس از بهم خوردن دستگاه زمان سنج مغز ، زمان كشش خود را از دست مىدهد
كشش كوتاه و كوتاه تر و بلند و بلندترى كه در زندگانى به عنوان امتداد زمان احساس مىكنيم . به هيچ وجه از واقعيت مجزا از ساختمان مغزى ما كشف نمىكند .
دقيقه و ساعت و روز و ماه و سال و قرن و قرون ، مقاديرى هستند كه از قرار گرفتن مغز ما با ساختمان مخصوصش در جويبار حوادث ناشى مىگردد .
گويى ميان دو رويداد در صحنهء مغز ما طنابى كشيده مىشود و نمىگذارد آن دو رويداد مانند دو نقطهء گسيخته از هم در ذهن ما منعكس گردد ، با بيان ديگر جريان دائمى مغز يا روان مانند جويبار دائم الجريانى است كه برگهايى كه از درختهاى حوادث به آن جويبار مىافتد . آب روان در آن جوى آن برگها را بهم پيوندد ، چنان كه اجسام عالم طبيعت را امتداد ثابت نسبى فضا بهم متصل مىسازد .
اين جريان دائمى روان به قول هنرى برگسون زمان را براى ما مطرح مىكند . ولى بايد اين نظريه را بدين شكل كه ما مىگوييم تعميم و تصحيح نمود كه جريان مزبور يك پديدهء دو پهلو است كه موجب انعكاس دو مقولهء عمومى زمان و فضا در ذهن ما مىگردد .
جنبه جريان محض آن زمان را و گسترش بعدى محض آن ، كه حالت استاتيكى