تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠

حكايت آن مداح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مىكرد و به وى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق او ظاهر مىنمود كه آن شكرها لاف است و دروغ

( ( 1739 ) ) آن يكى با دلق آمد از عراق باز پرسيدند ياران از فراق ( ( 1740 ) ) گفت آرى بُد فراق الَّا سفر بود بر من بس مبارك مژده ور ( ( 1741 ) ) كان خليفه داده او خلعت مرا كه قرينش باد صد مدح ثنا ( ( 1742 ) ) شكرها و حمدها بر مىشمرد تا كه شكر از حدّ و از اندازه برد ( ( 1743 ) ) پس بگفتندش كه احوال نژند بر دروغ تو گواهى مىدهند ( ( 1744 ) ) تن برهنه سر برهنه سوخته شكر را دزديده يا آموخته ( ( 1745 ) ) كو نشان شكر و حمد مير تو بر سر و بر پاى بىتوقير تو ؟ ( ( 1746 ) ) گر زبانت مدح آن شه مىتند هفت اندامت شكايت مىكند ( ( 1747 ) ) در سخاى آن شه و سلطان جود مر تو را كفشى و شلوارى نبود ؟ ( ( 1748 ) ) گفت من ايثار كردم آن چه داد مير تقصيرى نكرد از افتقاد ( ( 1749 ) ) بستدم جمله عطاها از امير بخش كردم بر يتيم و بر فقير ( ( 1750 ) ) مال دادم بستدم عمر دراز در جزا زيرا كه بودم پاكباز ( ( 1751 ) ) پس بگفتندش مبارك مال رفت چيست اندر باطنت اين دود و تفت ( ( 1752 ) ) صد كراهت در درون تو چو خار كى بود انده نشان ابتشار ( ( 1753 ) ) كو نشان عشق و ايثار و رضا گر درستى آن چه گفتى ما مضى ؟ ( ( 1754 ) ) خود گرفتم مال گم شد ميل كو سيل اگر بگذشت جاى سيل كو ( ( 1755 ) ) چشم تو گر بُد سياه و جان فزا گر نماند او جان فزا ازرق چرا ( ( 1756 ) ) كو نشان پاك بازى اى ترش بوى لاف كژ همىآيد خمش ( ( 1757 ) ) صد نشان باشد درون ايثار را صد علامت هست نيكو كار را ( ( 1758 ) ) مال در ايثار اگر گردد تلف در درون صد زندگى آيد خلف