حكايت آن مداح كه از جهت ناموس شكر ممدوح مىكرد و به وى اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق او ظاهر مىنمود كه آن شكرها لاف است و دروغ
( ( 1739 ) ) آن يكى با دلق آمد از عراق
باز پرسيدند ياران از فراق
( ( 1740 ) ) گفت آرى بُد فراق الَّا سفر
بود بر من بس مبارك مژده ور
( ( 1741 ) ) كان خليفه داده او خلعت مرا
كه قرينش باد صد مدح ثنا
( ( 1742 ) ) شكرها و حمدها بر مىشمرد
تا كه شكر از حدّ و از اندازه برد
( ( 1743 ) ) پس بگفتندش كه احوال نژند
بر دروغ تو گواهى مىدهند
( ( 1744 ) ) تن برهنه سر برهنه سوخته
شكر را دزديده يا آموخته
( ( 1745 ) ) كو نشان شكر و حمد مير تو
بر سر و بر پاى بىتوقير تو ؟
( ( 1746 ) ) گر زبانت مدح آن شه مىتند
هفت اندامت شكايت مىكند
( ( 1747 ) ) در سخاى آن شه و سلطان جود
مر تو را كفشى و شلوارى نبود ؟
( ( 1748 ) ) گفت من ايثار كردم آن چه داد
مير تقصيرى نكرد از افتقاد
( ( 1749 ) ) بستدم جمله عطاها از امير
بخش كردم بر يتيم و بر فقير
( ( 1750 ) ) مال دادم بستدم عمر دراز
در جزا زيرا كه بودم پاكباز
( ( 1751 ) ) پس بگفتندش مبارك مال رفت
چيست اندر باطنت اين دود و تفت
( ( 1752 ) ) صد كراهت در درون تو چو خار
كى بود انده نشان ابتشار
( ( 1753 ) ) كو نشان عشق و ايثار و رضا
گر درستى آن چه گفتى ما مضى ؟
( ( 1754 ) ) خود گرفتم مال گم شد ميل كو
سيل اگر بگذشت جاى سيل كو
( ( 1755 ) ) چشم تو گر بُد سياه و جان فزا
گر نماند او جان فزا ازرق چرا
( ( 1756 ) ) كو نشان پاك بازى اى ترش
بوى لاف كژ همىآيد خمش
( ( 1757 ) ) صد نشان باشد درون ايثار را
صد علامت هست نيكو كار را
( ( 1758 ) ) مال در ايثار اگر گردد تلف
در درون صد زندگى آيد خلف