تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨

تفسير آيه فاوجس فى نفسه خيفة موسى قلنا لا تخف انك أنت الاعلى

( ( 1670 ) ) گفت موسى سحر هم حيران كنيست چون كنم كاين خلق را تمييز نيست ( ( 1671 ) ) گفت حق تمييز را پيدا كنم عقل بىتمييز را بينا كنم چون كه معجزهات را ظاهر كنم عقل را در ديدنش فاخر كنم ديده بخشم عقل بىتمييز را كور سازم جاهل ناچيز را ( ( 1672 ) ) گر چه چون دريا بر آوردند كف موسيا تو غالب آيى لا تخف ( ( 1673 ) ) بود اندر عهد خود سحر افتخار چون عصا شد مار آنها گشت عار ( ( 1674 ) ) هر كسى را دعوى حسن و نمك سنگ مرگ آمد نمكها را محك ( ( 1675 ) ) سحر رفت و معجزهء موسى گذشت هر دو را از بام بود افتاد طشت ( ( 1676 ) ) بانگ طشت سحر جز لعنت نماند بانگ طشت دين به جز رفعت نماند ( ( 1677 ) ) چون محك پنهان شدست از مرد و زن در صف آ اى قلب و اكنون لاف زن ( ( 1678 ) ) وقت لافستت محك چون غائب است مىبرندت از عزيزى دست دست هر دمت عزّى و نازى در فزود چون محك آمد چرا گشتى كبود ؟ ( ( 1679 ) ) قلب مىگويد ز نخوت هر دمم اى زر خالص من از تو كى كمم ( ( 1680 ) ) زر همىگويد بلى اى خواجه تاش ليك مىآيد محك آماده باش ( ( 1681 ) ) مرگ تن هديه است بر اصحاب راز زر خالص را چه نقصان است گاز ( ( 1682 ) ) قلب اگر در خويش آخر بين بدى آن سيه كاخر شد او اوّل شدى ( ( 1683 ) ) چون شدى اوّل سيه اندر لقا دور بودى از نفاق و از شقا ( ( 1684 ) ) كيمياى فضل را طالب بدى عقل او بر زرق او غالب شدى ( ( 1685 ) ) چون شكسته دل شدى از حال خويش جابر اشكستگان ديدى به پيش ( ( 1686 ) ) عاقبت را ديد و او اشكسته شد از شكسته بند در دم بسته شد ( ( 1687 ) ) فضل مسها را سوى اكسير راند آن زر اندود از محك محروم ماند