خطاب با مغروران و گرفتاران نفس اماره
( ( 1646 ) ) اى بكرده اعتماد واثقى
بر دم و بر چاپلوس فاسقى
( ( 1647 ) ) قبهء بر ساختستى از حباب
آخر آن خيمه است بس واهى طناب
( ( 1648 ) ) زرق چون برق است اندر نور آن
راه نتوانند ديدن رهروان
( ( 1649 ) ) اين جهان و اهل آن بىحاصلاند
هر دو اندر بىوفايى يكدلند
( ( 1650 ) ) زادهء دنيا چو دنيا بىوفاست
گر چه رو آرد به تو آن رو قفاست
( ( 1651 ) ) اهل آن عالم چو آن عالم زبر
تا ابد در عهد و پيمان مستمر
( ( 1652 ) ) خود دو پيغمبر به هم كى ضد شدند
معجزات از همدگر كى بستدند
( ( 1653 ) ) كى شود پژمرده ميوهء آن جهان
شادى عقبى نگردد اندهان
( ( 1654 ) ) نفس بىعهد است ز ان رو كشتنى است
او دنى و قبله گاه او دنى است
( ( 1655 ) ) نفسها را لايق است اين انجمن
مرده را در خور بود گور و كفن
( ( 1656 ) ) نفس اگر چه زيرك است و خرده دان
قبله اش دنياست او را مرده دان
( ( 1657 ) ) آب وحى حق بدين مرده رسيد
شد ز خاك مردهاى زنده پديد
( ( 1658 ) ) تا نيايد وحى زو غرّه مباش
تو بدان گلگونهء طال بقاش
( ( 1659 ) ) بانگ و صيتى جو كه آن خامل نشد
تاب خورشيدى كه آن آفل نشد
( ( 1660 ) ) آن هنرهاى دقيق و قال و قيل
قوم فرعونند اجل چون آب نيل
( ( 1661 ) ) رونق و طاق و طرنب و سحرشان
گر چه خلقان را كشد گردن كشان
( ( 1662 ) ) سحرهاى ساحران دان جمله را
مرگ چوبى دان كه آن شد اژدها
( ( 1663 ) ) جادويىها را همه يك لقمه كرد
يك جهان پر شب بد آن را صبح خورد
( ( 1664 ) ) نور از آن خوردن نشد افزون و بيش
بل همان سان است كاو بودست پيش
( ( 1665 ) ) در اثر افزون شد و در ذات نى
ذات را افزونى و آفات نى
( ( 1666 ) ) حق ز ايجاد جهان افزون نشد
آن چه اول آن نبود اكنون نشد