( ( 1316 ) ) ز ان كه حال اين زمين باثبات
باز گويد با تو ز انواع نبات
( ( 1317 ) ) در زمين گر نيشكر ور خود نى است
ترجمان هر زمين نبت وى است
( ( 1318 ) ) پس زمين دل كه نبتش فكر بود
فكرها اسرار دل را وا نمود
( ( 1319 ) ) گر سخن كش يابم اندر انجمن
صد هزاران گل برويم زين چمن
( ( 1320 ) ) ور سخن كش يابم آن دم زن به مزد
مىگريزد نكته ها از دل چو دزد
مستمع چون نيست خاموشى به است
نكته از نااهل اگر پوشى به است
( ( 1321 ) ) جنبش هر كس به سوى جاذبه است
جذب صادق نى چو جذب كاذب است
( ( 1322 ) ) مىروى گه گمره و گه در رشد
رشته پيدا نى و آن كت مىكشد
( ( 1323 ) ) اشتر كورى مهار تو متين
تو كشش مىبين مهارت را مبين
( ( 1325 ) ) گر بديدى كاو پى سگ مىرود
سخرهء ديو ستنبه مىشود ( 1 ) ( ( 1326 ) ) در پى او كى شدى مانند حيز
پاى خود واپس كشيدى گبر نيز
( ( 1327 ) ) گاو اگر واقف ز قصّابان بدى
كى پى ايشان بدان دكان شدى
( ( 1328 ) ) يا بخوردى از كف ايشان سبوس
يا بدادى شيرشان از چاپلوس
( ( 1329 ) ) ور بخوردى كى علف هضمش شدى
گر ز مقصود علف واقف بدى
( ( 1330 ) ) پس ستون اين جهان خود غفلت است
چيست دولت كاين دوا دو بالت است
( ( 1331 ) ) اولش دو دو به آخر لت بخور
جز درين ويرانه نبود مرگ خر
( ( 1332 ) ) تو به جد كارى كه بگرفتى به دست
عيبش اين دم بر تو پوشيده شدست
( ( 1333 ) ) ز ان همىتانى به دادن تن به كار
كه بپوشيد از تو عيبش كردگار
( ( 1334 ) ) همچنين هر فكر كه گرمى در آن
عيب آن فكرت شدست از تو نهان
( ( 1335 ) ) بر تو گر پيدا شدى ز ان عيب و شين
ز ان رميدى جانت بعد المشرقين
( ( 1336 ) ) حال كاخر ز ان پشيمان مىشود
گر بود اين حالت اول كى روى
هامش
( 1 ) ستنبه معاند قوى .