آموختن پيشهء گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم حرفه گور كنى و گور بود .
( ( 1301 ) ) كندن گورى كه كمتر پيشه بود
كى ز فكر و حيله و انديشه بود
( ( 1302 ) ) گر بدى اين فهم مر قابيل را
كى نهادى بر سر او هابيل را
( ( 1303 ) ) كه كجا غائب كنم اين كشته را
اين به خون و خاك در آغشته را
( ( 1304 ) ) ديد زاغى زاغ مرده در دهان
بر گرفته در هوا گشته پران
( ( 1305 ) ) از هوا زير آمد و شد او به فن
از پى تعليم او را گور كن
( ( 1306 ) ) پس به چنگال از زمين انگيخت كرد
زود زاغ مرده را در گور كرد
( ( 1307 ) ) دفن كردش پس بپوشيدش به خاك
زاغ از الهام حق بُد علمناك
( ( 1308 ) ) گفت قابيل آه شُه بر عقل من
كه بود زاغى ز من افزون به فن
( ( 1309 ) ) عقل كل را گفت ما زاغ البصر
عقل جزوى مىكند هر سو نظر
( ( 1310 ) ) عقل ما زاغ است نور خاصگان
عقل زاغ استاد گور مرده دان
( ( 1311 ) ) جان كه او دنبالهء زاغان پرد
زاغ او را سوى گورستان برد
( ( 1312 ) ) هين مرو اندر پى نفس چو زاغ
كو به گورستان برد نى سوى باغ
( ( 1313 ) ) گر روى رو در پى عنقاى دل
سوى قاف و مسجد اقصاى دل
( ( 1314 ) ) تو گياهى هر دم از سوداى تو
مىدهد در مسجد اقصاى تو
( ( 1315 ) ) تو سليمان وار داد او بده
پى بر از وى پاى رد بر وى منه