تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤

آموختن پيشهء گور كنى قابيل از زاغ پيش از آن كه در عالم حرفه گور كنى و گور بود .

( ( 1301 ) ) كندن گورى كه كمتر پيشه بود كى ز فكر و حيله و انديشه بود ( ( 1302 ) ) گر بدى اين فهم مر قابيل را كى نهادى بر سر او هابيل را ( ( 1303 ) ) كه كجا غائب كنم اين كشته را اين به خون و خاك در آغشته را ( ( 1304 ) ) ديد زاغى زاغ مرده در دهان بر گرفته در هوا گشته پران ( ( 1305 ) ) از هوا زير آمد و شد او به فن از پى تعليم او را گور كن ( ( 1306 ) ) پس به چنگال از زمين انگيخت كرد زود زاغ مرده را در گور كرد ( ( 1307 ) ) دفن كردش پس بپوشيدش به خاك زاغ از الهام حق بُد علمناك ( ( 1308 ) ) گفت قابيل آه شُه بر عقل من كه بود زاغى ز من افزون به فن ( ( 1309 ) ) عقل كل را گفت ما زاغ البصر عقل جزوى مىكند هر سو نظر ( ( 1310 ) ) عقل ما زاغ است نور خاصگان عقل زاغ استاد گور مرده دان ( ( 1311 ) ) جان كه او دنبالهء زاغان پرد زاغ او را سوى گورستان برد ( ( 1312 ) ) هين مرو اندر پى نفس چو زاغ كو به گورستان برد نى سوى باغ ( ( 1313 ) ) گر روى رو در پى عنقاى دل سوى قاف و مسجد اقصاى دل ( ( 1314 ) ) تو گياهى هر دم از سوداى تو مىدهد در مسجد اقصاى تو ( ( 1315 ) ) تو سليمان وار داد او بده پى بر از وى پاى رد بر وى منه