( ( 4178 ) ) اى نخود مىجوش اندر ابتلا
تا نه هستى و نه خود ماند تو را
( ( 4179 ) ) اندر آن بستان اگر خنديده اى
تو گل بستان جان و ديده اى
( ( 4180 ) ) گر جدا از باغ آب و گل شدى
لقمه گشتى اندر احيا آمدى
( ( 4181 ) ) شو غذا و قوّت انديشه ها
شير بودى شير شو در بيشه ها
( ( 4182 ) ) از صفاتش رسته و الله نخست
در صفاتش باز رو چالاك و چست
( ( 4183 ) ) ز ابر و خورشيد و ز گردون آمدى
پس شدى اوصاف و گردون بر شدى
( ( 4184 ) ) آمدى در صورت باران و تاب
مىروى اندر صفات مستطاب
( ( 4185 ) ) جزو شيد و ابر و انجمها بدى
نفس و فعل و قول و فكرتها شدى
( ( 4186 ) ) هستى حيوان شد از مرگ نبات
راست آمد اقتلوني يا ثقات
( ( 4187 ) ) چون چنين بُرديست ما را بعد مات
راست آمد ان فى قتلى حيات
( ( 4188 ) ) فعل و قول صدق شد قوت ملك
تا بدين معراج شد سوى فلك
( ( 4189 ) ) آن چنان كان طعمه شد قوت بشر
از جمادى بر شد و شد جانور
( ( 4190 ) ) اين سخن را ترجمهء پهناورى
گفته آيد در مقام ديگرى
( ( 4191 ) ) كاروان دايم ز گردون مىرسد
تا تجارت مىكند وا مىرود
( ( 4192 ) ) پس برو شيرين و خوش با اختيار
نى به تلخى و كراهت دزدوار
( ( 4193 ) ) ز ان حديث تلخ مىگويم تو را
تا ز تلخىها فرو شويم تو را
( ( 4194 ) ) ز آب سرد انگور افسرده رهد
سردى و افسردگى بيرون نهد
( ( 4195 ) ) تو ز تلخى چون كه دل پر خون شوى
پس ز تلخىها همه بيرون دوى
آن زمان شيرين شوى همچون عسل
فارغ آيى گر به تو ريزند خل
هر كه او اندر بلا صابر نشد
مقبل اين درگه فاخر نشد
( ( 4196 ) ) سگ شكارى نيست او را طوق نيست
خام و ناجوشيده جز بىذوق نيست
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 91
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٩١