تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 86

مساهمون:

ص٨٦
جان واقعى را بخشد . از اين مثال مىتوانى تصورات و تخيلات بىپايهء خود را ارزيابى نموده و بدانى كه اين همه هيجانات و جريانات جز عروسك بازى چيزى نبوده است ، و تا از مرحلهء كودكى گام فراتر نگذارى نيازمند همان تصورات و تخيلات خواهى ماند . در آن موقع كه جان آدمى از مرحله طفوليت گام فراتر مىنهد از اين همه احساس و تصور و خيال و صورتگرىها دست بر مىدارد . مطلب را در همين جا بگذاريم و بگذريم : -
( ( 4114 ) ) نيست محرم تا بگويم بىنفاق تن زدم و الله اعلم بالوفاق [
آرى ، جلال الدين در ديباچه دفتر اول مثنوى همچنين گفته بود : -
سر پنهان است اندر زير و بم فاش اگر گويم جهان بر هم زنم آن چه نى مىگويد اندر اين دو باب گر بگويم من جهان گردد خراب با لب دمساز خود گر جفتمى همچو نى من گفتنىها گفتمى
اين مال و بدن و مقتضيات لذت بار آنها ، چونان برفند كه راهى جز زوال و فنا در پيش ندارند و با اين حال عظمت كردگار ما خريدار همين مال و تن است . هيچ مىدانيد كه چرا اين اموال و نفوس شما كه ذاتا مانند برف رو بزوال هستند ، از آن قيمتى كه خدا خواهد داد بر شما عالىتر جلوه مىكند ؟ علتش آنست كه شما بمقام والاى يقين گام نگذاشته و در گرداب اوهام و شكوك كلافه گشته‌ايد . اين گمان شما شگفت گمانى است كه در همان نقطهء آغاز ميخ كوب شده و بال و پرى به بوستان يقين نمىگشايد . دريغا كه همين گمانها كه در مغز ما آدميان بروز مىكند و مىتواند مقدمات اوليهء سير تكاملى روان ما به سوى يقين باشد ، مورد اهميت و اعتناى ما نبوده و تشنگى سوزان آن گمانها را به يقين ناديده مىگيريم . همين گمانها وقتى كه به مرحلهء علم قدم گذارد و قوى تر و پايدار تر مىگردد و بدون اين كه در همان نقطه كه به علم مبدل شده است توقف كند سراغ يقين را مىگيرد .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 86 | محمد تقي جعفري