ديدن درويشى جماعت مشايخ را در خواب و درخواست كردن روزى حلال بىمشغول شدن به كسب و از عبادت ماندن و ارشاد ايشان او را به ميوه هاى تلخ و ترش كوهى و بر وى شيرين شدن به داد آن مشايخ
( ( 678 ) ) آن يكى درويش گفت اندر سمر
خضريان را من بديدم خواب در
( ( 679 ) ) گفتم ايشان را كه روزىّ حلال
از كجا نوشم كه نبود آن و بال ؟
( ( 680 ) ) مر مرا سوى كهستان راندند
ميوه ها ز ان بيشه مىافشاندند
( ( 681 ) ) كه خدا شيرين بكرد آن ميوه را
در دهان تو به همتهاى ما
( ( 682 ) ) هين بخور پاك و حلال و بىحسيب
بىصداع و نقل و بالا و نشيب
( ( 683 ) ) پس مرا ز ان رزق نطقى رو نمود
ذوق گفت من خردها مىربود
( ( 684 ) ) گفتم اين فتنه است اى ربّ جهان
بخشش ده از همه خلقان نهان
( ( 685 ) ) شد سخن از من ، دل خوش يافتم
چون انار از ذوق مىبشكافتم
( ( 686 ) ) گفتم ار چيزى نباشد در بهشت
غير اين شادى كه دارم در سرشت
( ( 687 ) ) هيچ نعمت آرزو نايد دگر
زين نپردازم بخورد نيشكر
( ( 688 ) ) مانده بود از كسب يك دو حبّه ام
دوخته در آستين جبّه ام
تفسير ابيات
درويشى در داستان زندگى خود مىگفت : شبى اولياء الله را كه دمساز خضر عليه السلام بودند در خواب ديدم و به آنان گفتم كه مىخواهم روزى حلال بدون شبهه و بال به دست بياورم ، چه بايد بكنم و بكجا بايد بروم ؟ آنان مرا به كوهستانها راهنمايى نموده ، از درختان بيشهء آن كوهستانها ميوه ها براى من افشاندند .
گفتند خداوند ببركت همت عالى ما اين ميوه هاى تلخ و ترش را براى تو شيرين نموده است .
( ( 682 ) ) هين بخور پاك و حلال و بىحسيب
بىصداع و نقل و بالا و نشيب