تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 529

مساهمون:

ص٥٢٩
ريگهاى بيابان طلاها جمع كنند ، بالاخره بايد آنها را رها كنند و از خود به جاى بگذارند و از اين كهنه سراى بگذرند ، اين حقيقت را هم بدان كه -
( ( 672 ) ) همره جانت نگردد ملك و زر زر بده سرمه ستان بهر نظر
اگر قدرت نظر و بينايى به دست آوردى ، مىفهمى كه اين جهان چاه تنگى است كه تو بايد مانند يوسف چنگ به رسن الهى بزنى و از آن چاه بيرون روى ، در اين موقع است كه جان پاك تو خواهد گفت : « يا بشرى هذا غلام » كمترين خطايى كه در اين چاه طبيعت دامن گير چاه نشينان است ، اين است كه سنگ براى آنان طلا مىنمايد . مانند كودكان كه در موقع بازى سفالها و سنگها را طلا مىبينند . عارفان اين جهان كيمياگرانى هستند كه معادن طلا براى آنان پست و خوار گشته است .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 529 | محمد تقي جعفري