نيت كردن او كه اين زر بدهم بدان هيزم كش چون من روزى يافتم به كرامات شيخ و رنجيدن آن هيزم كش از ضمير و نيت او
( ( 689 ) ) آن يكى درويش هيزم مىكشيد
خسته و مانده ز بيشه در رسيد
( ( 690 ) ) پس بگفتم من ز روزى فارغم
وين سپس از بهر رزقم نيست غم
( ( 691 ) ) ميوهء مكروه بر من خوش شدست
رزق خاصى جسم را آمد به دست
( ( 692 ) ) چون كه من فارغ شدستم از گلو
حبهاى چند است اين بدهم به دو
( ( 693 ) ) بدهم اين زر را بدين تكليف كش
تا دو سه روزك شود از قوت خوش
( ( 694 ) ) خود ضميرم را همىدانست او
ز انكه سمعش داشت نور از شمع هو
( ( 695 ) ) بود پيشش سرّ هر انديشه اى
چون چراغى در درون شيشه اى
( ( 696 ) ) هيچ پنهان مىنشد از وى ضمير
بود بر مضمون دلها او امير
( ( 697 ) ) پس همىمنگيد با خود زير لب
در جواب فكرتم آن بو العجب
( ( 698 ) ) كاين بود انديشه ات بهر ملوك
كيف تلقى الرزق ان لم يرزقوك
( ( 699 ) ) من نمىكردم سخن را فهم ليك
بر دلم مىزد عتابش نيك نيك
( ( 700 ) ) سوى من آمد به هيبت هم چو شير
ننگ هيزم را نهاد از پشت زير
( ( 701 ) ) پر تو حالى كه او هيزم نهاد
لرزهاى بر هفت عضو من فتاد
( ( 702 ) ) گفت يا رب گر تو را خاصان هىاند
كه مبارك دعوت و فرّخ پىاند
( ( 703 ) ) لطف تو خواهم كه ميناگر شود
اين زمان اين تنگ هيزم زر شود
( ( 704 ) ) در زمان ديدم كه زر شد هيزمش
هم چو آتش بر زمين مىتافت خوش
( ( 705 ) ) من در آن بن خود شدم تا ديرگه
چون كه با خويش آمدم من از وله
( ( 706 ) ) بعد از گفت اى خدا گر آن كبار
بس غيورند و گريزان ز اشتهار
( ( 707 ) ) باز اين را بند هيزم ساز زود
بىتوقف هم بر آن حالى كه بود
( ( 708 ) ) در زمان هيزم شد آن اغصان زر
مست شد در كار او عقل و نظر