تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 523

مساهمون:

ص٥٢٣

دل دارى كردن و نواختن سليمان عليه السلام مر آن رسولان و دفع وحشت و آزار از دل ايشان و عذر قبول ناكردن هديه شرح كردن با ايشان

( ( 653 ) ) اى رسولان مىفرستمتان رسول ردّ من بهر شما را از قبول ( ( 654 ) ) پيش بلقيس آن چه ديديد از عجب باز گوييد از بيابان ذهب كه چهل منزل به روى زر بديد وز چنين هديه خجل چون مىشديد ( ( 655 ) ) تا بداند كه به زر طامع نه ايم ما زر از زر آفرين آورده ايم ( ( 656 ) ) آن كه گر خواهد همه خاك زمين سربسر زر گردد و درّ ثمين ( ( 657 ) ) حق براى آن كند اى زر گزين روز محشر اين زمين را نقره گين ( ( 658 ) ) فارغيم از زر كه ما بس پر فنيم خاكيان را سر بسر زرين كنيم ترك آن گيريد گر ملك سباست كه برون از آب و گل بس ملكهاست ( ( 659 ) ) از شما كى كديهء زر مىكنيم ما شما را كيمياگر مىكنيم ( ( 661 ) ) تخته بند است آن كه تختش خوانده اى صدر پندارى و بر در مانده اى ( ( 662 ) ) پادشاهى نيستت بر ريش خود پادشاهى چون كنى بر نيك و بد ( ( 663 ) ) بىمراد تو شود ريشت سپيد شرم دار از ريش خود اى كژ اميد ( ( 664 ) ) مالك الملك است هر كس سر نهد بىجهان خاك صد ملكش دهد ( ( 665 ) ) ليك ذوق سجده‌اى پيش خدا خوشتر آيد از دو صد دولت تو را ( ( 666 ) ) پس بنالى كه نخواهم ملكها ملك آن سجده مسلم كن مرا ( ( 667 ) ) پادشاهان جهان از بد رگى بو نبردند از شراب بندگى ( ( 668 ) ) ور نه ادهموار سر گردان و دنگ ملك را برهم زدندى بىدرنگ ( ( 669 ) ) ليك حق بهر ثبات اين جهان مهرشان بنهاد بر چشم و دهان ( ( 670 ) ) تا شود شيرين بر ايشان تخت و تاج تا ستانيم از جهان داران خراج ( ( 671 ) ) از خراج ار جمع آرى زر چو ريگ آخر آن از تو بماند مرده ريگ ( ( 672 ) ) همره جانت نگردد ملك و زر زر بده سرمه ستان بهر نظر