( ( 582 ) ) حادثات اغلب به شب واقع شود
و ان زمان معبود تو غايب بود
( ( 583 ) ) سوى حق گر راستانه خم شوى
وارهى از اختران محرم شوى
( ( 584 ) ) چون شوى محرم گشايم با تو لب
تا ببينى آفتاب نيم شب
( ( 585 ) ) جز روان پاك او را شرق نى
در طلوعش روز و شب را فرق نى
( ( 586 ) ) روز آن باشد كه او شارق شود
شب نماند چون كه او بارق شود
( ( 587 ) ) چون نمايد ذره پيش آفتاب
خور چنان باشد در آن انوار و تاب
( ( 588 ) ) آفتابى را كه رخشان مىشود
ديده پيشش كند و حيران مىشود
( ( 589 ) ) همچو ذره بينيش در نور عرش
پيش نور بىحد موفور عرش
( ( 590 ) ) بينيش مسكين و خوار و بىقرار
ديده را قوّت شده از كردگار
( ( 591 ) ) كيميايى كه از او يك مأثرى
بر دخان افتاد گشت آن اخترى
( ( 592 ) ) تا در اكسيرى كه از وى نيم تاب
بر ظلامى زد به گردش آفتاب
( ( 593 ) ) بو العجب ميناگرى كز يك عمل
بست چندين خاصيت را بر زحل
( ( 594 ) ) باقى درهاى جان و اختران
هم برين مقياس اى طالب بدان
( ( 595 ) ) ديدهء حسى زبون آفتاب
ديدهء ربانئى جوى و بياب
( ( 596 ) ) تا زبون گردد به پيش آن نظر
شعشعات آفتاب با شرر
( ( 597 ) ) كان نظر نورى و اين نارى بود
نار پيش نور بس تارى بود
تفسير ابيات
هديهاى كه فلك بر سخنان مرد الهى بفرستد ، مانند آن تحفهاى است كه بلقيس ملكهء سبا به بارگاه حضرت سليمان عليه السلام مىفرستاد هداياى بلقيس چهل استر بود كه بار همهء آنها طلا بود .
موقعى كه بسر زمين سليمان رسيدند ، با وضع عجيبى روبه رو شدند زيرا آن سر زمين از طلا فرش شده بود .
چهل منزل روى طلا راه رفتند و ديگر براى طلايى كه به عنوان هديه بسليمان مىبردند ، آبرويى نماند . مأموران رسانيدن طلا بارها با خودشان مىگفتند ، ما اين