تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 502

مساهمون:

ص٥٠٢
( ( 582 ) ) حادثات اغلب به شب واقع شود و ان زمان معبود تو غايب بود ( ( 583 ) ) سوى حق گر راستانه خم شوى وارهى از اختران محرم شوى ( ( 584 ) ) چون شوى محرم گشايم با تو لب تا ببينى آفتاب نيم شب ( ( 585 ) ) جز روان پاك او را شرق نى در طلوعش روز و شب را فرق نى ( ( 586 ) ) روز آن باشد كه او شارق شود شب نماند چون كه او بارق شود ( ( 587 ) ) چون نمايد ذره پيش آفتاب خور چنان باشد در آن انوار و تاب ( ( 588 ) ) آفتابى را كه رخشان مىشود ديده پيشش كند و حيران مىشود ( ( 589 ) ) همچو ذره بينيش در نور عرش پيش نور بىحد موفور عرش ( ( 590 ) ) بينيش مسكين و خوار و بىقرار ديده را قوّت شده از كردگار ( ( 591 ) ) كيميايى كه از او يك مأثرى بر دخان افتاد گشت آن اخترى ( ( 592 ) ) تا در اكسيرى كه از وى نيم تاب بر ظلامى زد به گردش آفتاب ( ( 593 ) ) بو العجب ميناگرى كز يك عمل بست چندين خاصيت را بر زحل ( ( 594 ) ) باقى درهاى جان و اختران هم برين مقياس اى طالب بدان ( ( 595 ) ) ديدهء حسى زبون آفتاب ديدهء ربانئى جوى و بياب ( ( 596 ) ) تا زبون گردد به پيش آن نظر شعشعات آفتاب با شرر ( ( 597 ) ) كان نظر نورى و اين نارى بود نار پيش نور بس تارى بود

تفسير ابيات

هديه‌اى كه فلك بر سخنان مرد الهى بفرستد ، مانند آن تحفه‌اى است كه بلقيس ملكهء سبا به بارگاه حضرت سليمان عليه السلام مىفرستاد هداياى بلقيس چهل استر بود كه بار همهء آنها طلا بود . موقعى كه بسر زمين سليمان رسيدند ، با وضع عجيبى روبه رو شدند زيرا آن سر زمين از طلا فرش شده بود . چهل منزل روى طلا راه رفتند و ديگر براى طلايى كه به عنوان هديه بسليمان مىبردند ، آبرويى نماند . مأموران رسانيدن طلا بارها با خودشان مىگفتند ، ما اين