قصهء هديه فرستادن بلقيس از شهر سبا سوى سليمان عليه السلام
همچو آن هديه كه بلقيس از سبا
بر سليمان مىفرستاد اى كيا
( ( 563 ) ) هديهء بلقيس چل استر بُدست
بار آنها جمله خشت زر بُدست
( ( 564 ) ) چون به صحراى سليمانى رسيد
فرش آن را جمله زرّ پخته ديد
( ( 565 ) ) بر سر زر تا چهل منزل براند
تا كه زر را در نظر آبى نماند
( ( 566 ) ) بارها گفتند زر را وابريم
سوى مخزن ما چه بيگار اندريم
( ( 567 ) ) عرصهاى كش خاك زرّ ده دهى است
زر به هديه بردم آن جا ابلهى است
( ( 568 ) ) اى ببرده عقل هديه تا إله
عقل آن جا كمتر است از خاك راه
( ( 569 ) ) چون كساد هديه آن جا شد پديد
شرمساريشان همى واپس كشيد
( ( 570 ) ) باز گفتند ار كساد و ار روا
چيست بر ما بنده فرمانيم ما
( ( 571 ) ) گر زر و گر خاك ما را برد نيست
امر فرمان ده بجا آوردنى است
( ( 572 ) ) گر بفرمايند كه واپس بريد
هم به فرمان تحفه را باز آوريد
امر و فرمان را همى بايد شنيد
تا بدان جا هديه را بايد كشيد
پس روان گشتند هديه آوران
تا به تخت آن سليمان جهان
( ( 573 ) ) خندش آمد چون سليمان آن بديد
كز شما من كى طلب كردم مزيد
( ( 574 ) ) من نگفتم كه به هديه استم اميد
بلكه گفتم لايق هديه شويد
( ( 575 ) ) كه مرا از غيب نادر هديه هاست
كه بشر آن را نيارد نيز خواست
( ( 576 ) ) مىپرستيد اخترى كو زر كند
رو به وى آريد كو اختر كند
( ( 577 ) ) مىپرستيد آفتاب چرخ را
خوار كرده جان عالى نرخ را
( ( 578 ) ) آفتاب از امر حق طباخ ماست
ابلهى باشد كه گوييم او خداست
( ( 579 ) ) آفتابت گر بگيرد چون كنى
آن سياهى زو تو چون بيرون كنى
( ( 580 ) ) نى به درگاه خدا آرى صداع
كه سياهى را ببر واده شعاع
( ( 581 ) ) گر كشندت نيمه شب خورشيد كو
تا بنالى يا امان خواهى از او