تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
آن منبر داراى سه پله بوده است ، پلهء اول كه بالاترين پله ها بود خود پيامبر مىنشست ، پس از وفات پيامبر ابو بكر رفت و بر پلهء دوم نشست ، سپس موقعى كه نوبت به عمر رسيد براى احترام اسلام در پلهء سوم نشست . عثمان در همان پله نشست كه جايگاه پيامبر بود . يك شخص فضول از عثمان پرسيد كه ابو بكر و عمر در پله هاى پائين نشسته بودند ، تو كه از نظر مقام و مرتبت از آنان پايينترى چرا به آنان برترى نمودى و در جايگاه پيامبر نشستى ؟ عثمان در پاسخ آن شخص مىگويد اگر مىرفتم و در پلهء سوم مىنشستم ، شما گمان مىكرديد من در مقام و منزلت مانند عمر مىباشم و اگر در پلهء دوم مىنشستم خيال مىكرديد من مثل ابو بكر هستم -
( ( 495 ) ) هست اين بالا مقام مصطفى وهم مثلى نيست با آن شه مرا
سپس عثمان بجاى خطبه و سخنرانى تا نزديكى عصر خاموش نشست . كسى را ياراى آن نبود كه بگويد اى عثمان ، يا خطبه بخوان يا از مسجد برو بيرون . هيبتى بدلهاى مردم نشسته بود و نور يزدانى صحن و بام مسجد را پر كرده بود . مردمى كه داراى بينش درونى بودند آن نور يزدانى را مىديدند ، حتى نابينايان از حرارت آن نور متاثر مىشدند . نابينا از حرارت آن نور احساس مىكرد كه آفتابى سر كشيده است . اين حرارت ديده درونى را باز مىكرد تا آن چه را كه نابينا مىشنيد قابل مشاهده بسازد . حرارت آن نور حالت و تأثرى ايجاد مىكرد كه ميان وسيعى براى دل باز مىكرد . آرى :
( ( 503 ) ) كور چون شد گرم از نور قدم از فرح گويد كه من بينا شدم
اما بايد به اين نابينا گفت : اى نابيناى عزيز تو زياد در مستى غوطه ور گشته‌اى ولى تا بينا شدن حقيقى راه ها در ميان وجود دارد . نصيب كور از آفتاب همان احساس حرارت است و بس .