( ( 507 ) ) گر شود صد تو كه باشد اين زبان
كو بجنباند به كف پردهء عيان
( ( 508 ) ) واى بر وى گر بسايد پرده را
تيغ اللَّهى كند دستش جدا
( ( 509 ) ) دست چبود خود سرش را بر كند
آن سرى كز جهل سرها مىكند
( ( 510 ) ) اين به تقدير سخن گفتم تو را
ور نه خود دستش كجا و اين كجا
( ( 511 ) ) خاله را خايه بدى خالو بدى
اين به تقدير آمده است ار او بدى
( ( 512 ) ) از زبان تا چشم كو پاك از شكست
صد هزاران سال گويم اندك است
( ( 513 ) ) هين مشو نوميد نور آسمان
حق چو خواهد مىرسد در يك زمان
( ( 515 ) ) اختر گردون ظلم را ناسخ است
اختر حق در صفاتش راسخ است
( ( 516 ) ) چرخ پانصد ساله راهاى مستعين
در اثر نزديك آمد با زمين
( ( 517 ) ) سه هزاران سال و پانصد تا زحل
دمدم خاصيتش آرد عمل
( ( 518 ) ) درهمش آرد چو سايه در اياب
طول سايه چيست پيش آفتاب
( ( 519 ) ) وز نفوس پاك اختروش مدد
سوى اخترهاى گردون مىرسد
( ( 520 ) ) ظاهر آن اختران قوّام ما
باطن ما گشته قوام سما
( ( 487 ) ) قصهء عثمان كه بر منبر برفت
چون خلافت يافت بشتابيد تفت
( ( 496 ) ) بعد از آن بر جاى خطبه ودود
تا به قرب عصر لب خاموش بود
چرا عثمان در نخستين روز بالا رفتن به منبر سخنرانى نكرد ؟
احمد بن ابى يعقوب داستان سكوت عثمان را در روز نخست چنين نقل كرده است :
فصعد عثمان المنبر فجلس فى الموضع الذى كان يجلس فيه رسول الله