و لم يجلس ابو بكر و لا عمر فيه ، جلس ابو بكر فمن دونه بمرقاه ، و جلس عمر دون ابى بكر بمرقاه ، فتكلم الناس فى ذلك . فقال بعضهم اليوم ولد الشر ، و كان عثمان رجلا حييا فارتج عليه فقام مليا لا يتكلم ، ثم قال ان ابا بكر و عمر كانا يعدان لهذا المقام مقالا و أنتم الى امام عادل احوج منكم الى امام يشقق الخطب و ان تعيشوا فستأتيكم الخطبة ثم نزل . » ( 1 ) ( عثمان به بالاى منبر رفت و در محلى كه رسول خدا مىنشست ، قرار گرفت ابو بكر و عمر در آن محل ننشسته بودند ، زيرا ابو بكر يك پله پايين تر از جايگاه پيامبر و عمر يك پله پايينتر از ابو بكر مىنشست مردم در اين موضوع به گفتگو پرداختند كه امروز شر زاييده شد . عثمان مردى شرمگين بود . اضطراب او را فرا گرفت ، مدتى آرام نشست و سخنى نگفت . سپس گفت ابو بكر و عمر براى اين جايگاه سخنى آماده مىكردند و شما به يك پيشواى دادگر نيازمندتر هستيد از پيشوايى كه سخنور باشد و اگر زنده مانديد سخنرانى براى شما خواهد آمد ، يا سخنرانى را خواهيد ديد سپس از منبر فرود آمد ) . بنا بر جملات فوق استشهاد جلال الدين به وسيلهء داستان مزبور به برترى عمل به گفتار صحيح نيست ، زيرا استنكاف عثمان از سخن به جهت خصوصيت وضع روانى او بوده است ، و الا كار عثمان اعتراضى به دو زمامدار گذشته ( ابو بكر و عمر ) تلقى نمىگشت ، و مردم به قيل و قال نمىافتادند در صورتى كه خود عثمان هم اعتراف كرد كه ابو بكر و عمر براى منبر سخنى آماده مىكردند .
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 479
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٤٧٩
داستان عثمان در آغاز زمامداريش چنين بود او بالاى منبر رفت و در جاى پيامبر نشست .
هامش
( 1 ) تاريخ اليعقوبى ، ج 2 ص 162 و 163 و محاضرات راغب اصفهانى ج 1 ص 83 با مقدارى تفاوت داستان فوق را نقل مىكند . .