قصهء آغاز خلافت عثمان و خطبهء وى در بيان آن كه ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول
( ( 487 ) ) قصهء عثمان كه بر منبر برفت
چون خلافت يافت بشتابيد تفت
( ( 488 ) ) منبر مهتر كه سه پايه بدست
رفت بو بكر و دوم پايه نشست
( ( 489 ) ) بر سيم پايه عمر در دور خويش
از براى حرمت اسلام و كيش
( ( 490 ) ) دور عثمان آمد و بالاى تخت
برشد و بنشست آن محمود بخت
( ( 491 ) ) پس سؤالش كرد شخصى بو الفضول
كان دو ننشستند بر جاى رسول
( ( 492 ) ) پس تو چون جستى از ايشان برترى
چون به رتبت تو از ايشان كمترى
( ( 493 ) ) گفت اگر پايم سيم پايه بدى
وهم مثلىّ عمرتان مىشدى
( ( 494 ) ) ور دوم پايه شدم من جاى جو
گفتيى مثل ابو بكر است او
( ( 495 ) ) هست اين بالا مقام مصطفى
وهم مثلى نيست با آن شه مرا
( ( 496 ) ) بعد از آن بر جاى خطبه آن ودود
تا به قرب عصر لب خاموش بود
( ( 497 ) ) زهره نى كس را كه گويد هين بخوان
يا برون آيد ز مسجد آن زمان
( ( 498 ) ) هيبتى بنشسته بُد بر خاص و عام
پر شده از نور يزدان صحن و بام
( ( 499 ) ) هر كه بينا ناظر آن نور بود
كور را ز ان تاب هم گر مىفزود
( ( 500 ) ) تا ز گرمى فهم كردى آن ضرير
كه بر آمد آفتابى بس منير
( ( 501 ) ) ليك اين گرمى گشايد ديده را
تا ببيند عين هر بشنيده را
( ( 502 ) ) گرميش را ضجرتى و حالتى
ز ان تپش دل را گشادى فسحتى
( ( 503 ) ) كور چون شد گرم از نور قدم
از فرح گويد كه من بينا شدم
( ( 504 ) ) سخت خوش مستى ولى اى بو الحسن
پارهء راه است تا بينا شدن
( ( 505 ) ) اين نصيب كور باشد ز آفتاب
صد چنين و اللَّه اعلم بالصواب
( ( 506 ) ) وان كه او اين نور را بينا بود
شرح او كى كار بو سينا بود