تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 401

مساهمون:

ص٤٠١
استشمام بوهاى متعفن دارد . خداى ما بدان جهت مشركين را نجس خوانده است كه در درون سرگينها زاييده شده‌اند . آن كرم محقر كه در سرگين زاييده مىشود خوى لجن پرستى او را عنبر عطر نمىتواند بر گرداند . و چون نور الهى بر هستى آنان پاشيده نشده است ، لذا سر تا پا جسم و پوستند كه از دل و مغز محرومند . اگر از نور الهى نصيبى به آنان برسد طبيعت ماديشان مانند تخمى كه در سرگين گذاشته مىشود تا جوجه بياورد ، تولد جديدى پيدا مىكند . نتيجهء دريافت نور الهى آدمى را از تخم طبيعت مانند مرغ دانش و فرزانگى بيرون مىآورد نه مرغ پست خانگى . آن معشوق هجران كشيده به عاشق مىگويد مثل تو مثل همان دباغ است كه دماغ و مغزش به پليديها عادت كرده است تو از نور الهى تهى و محرومى . رخسار تو از فراق زرد شده و مانند برگ زرد و ميوهء ناپخته مىباشى ، تو بان ديگ مىمانى كه دود و آتش سياهش كرده و گوشت آن از سفتى همچنان خام مانده است ، من هشت سال دوران فراق ، تو را مىجوشانيدم ، اما دو رويى تو نگذاشت كه حتى يك ذره از خامى تو كاسته شود آرى -
خامى و هرگز نخواهى پخت تو گر هزاران بار جوشى اى عتو
برو -
( ( 305 ) ) غورهء تو سنگ بسته از سقام غوره ها اكنون مويزند و تو خام