گفتن زن كه او در بند جهاز نيست مراد او ستر و صلاح است و جواب گفتن صوفى اين را سر پوشيده
( ( 198 ) ) گفت گفتم من چنين عذرى و او
گفت نى نيستم اسباب جو
( ( 199 ) ) ما ز مال و زر ملول و تخمه ايم
ما به حرص و جمع نى چون عامه ايم
ما ملوليم از قماش و زر و سيم
فارغيم و تخمه از مال عظيم
( ( 200 ) ) قصد ما ستر است و پاكى و صلاح
درد و عالم خود بدان باشد فلاح
( ( 201 ) ) باز صوفى عذر درويشى بگفت
و ان مكرر كرد تا نبود نهفت
( ( 202 ) ) گفت زن من هم مكرر كرده ام
بىجهازى را مقرر كرده ام
( ( 203 ) ) اعتقاد اوست راسخ تر ز كوه
كه ز فقرش هيچ مىنايد شكوه
( ( 204 ) ) او همىگويد مرادم عفت است
از شما مقصود صدق و همت است
( ( 205 ) ) گفت صوفى خود جهاز و مال ما
ديد و مىبيند هويدا و خفا
( ( 206 ) ) خانهء تنگى مقام يك تنى
كه در آن پنهان نمايد سوزنى
( ( 207 ) ) باز ستر و پاكى و زهد و صلاح
او ز ما به داند اندر انتصاح
( ( 208 ) ) به ز ما مىداند او احوال ستر
وز پس و پيش و سر و دنبال ستر
( ( 209 ) ) بىجهاز خود عيان هم چون خور است
وز صلاح و ستر خود او عالم است
( ( 210 ) ) شرح مستورى ز بابا شرط نيست
چون برو پيدا چو روز روشنى است
( ( 211 ) ) اين حكايت را بدان گفتم كه تا
لاف كم باقى چو رسوا شد خطا
( ( 212 ) ) مر تو را اى هم به دعوى مستزاد
اين بُدستت اجتهاد و اعتقاد
( ( 213 ) ) چون زن صوفى تو خائن بوده اى
دام مكر اندر دعا بگشوده اى
( ( 214 ) ) كه ز هر ناشسته رويى كپ زنى
شرم دارى وز خداى خويش نى