غرض از بصير و سميع و عليم گفتن خدا را
( ( 215 ) ) از پى آن گفت حق خود را بصير
كه بود ديد ويت هر دم نذير
( ( 216 ) ) از پى آن گفت حق خود را سميع
تا ببندى لب ز گفتار شنيع
( ( 217 ) ) از پى آن گفت حق خود را عليم
تا نينديشى فسادى تو ز بيم
( ( 218 ) ) نيست اينها بر خدا اسم علم
كه سيه كافور دارد نام هم
( ( 219 ) ) اسم مشتقّ است ز اوصاف قديم
نى مثال علت اولى سقيم
( ( 220 ) ) ور نه تسخر باشد و طنز و دها
كرّ را سامع ضريرى را ضيا
( ( 221 ) ) يا علم باشد حيىّ نام وقيح
يا سياه زشت را نام صبيح
( ( 222 ) ) طفلك نوزاده را حاجى لقب
يا لقب غازى نهى بهر نسب
( ( 223 ) ) گر بگويند اين لقبها در مديح
چون ندارد آن صفت نبود صحيح
( ( 224 ) ) تسخر و طنزى بود آن يا جنون
پاك حق عما يقول الظالمون
( ( 225 ) ) من همىدانستمت پيش از وصال
كه نكو رويى و ليكن بد خصال
( ( 226 ) ) من همىدانستمت پيش از لقا
كز ستيزه راسخى اندر شقا
( ( 227 ) ) چون كه چشمم سرخ باشد در عمش
دانمش ز ان درد گر كم بينمش
( ( 228 ) ) تو مرا چون برّه ديدى بىشبان
تو گمان بردى ندارم پاسبان
( ( 229 ) ) عاشقان از درد ز ان ناليده اند
كه نظر ناجايگه ماليده اند
( ( 230 ) ) بىشبان دانستهاند آن ظبى ر
رايگان دانستهاند آن سبى را
( ( 231 ) ) تا ز غيرت تير آمد بر جگر
كه منم حارس گزافه كم نگر
( ( 232 ) ) كى كم از برّه كم از بزغاله ام
كه نباشد حارس از دنباله ام
( ( 233 ) ) حارسى دارم كه ملكش مىسزد
داند آن بادى كه بر من مىوزد
( ( 234 ) ) سرد بود آن باد يا گرم آن عليم
نيست غافل نيست غيب اى سقيم
( ( 235 ) ) نفس شهوانى ندارد نور جان
من به دل كوريت مىديدم عيان