زيباترين زيباها را زشت و بالعكس منفورترين زشتها را زيبا ، كوچكها را بزرگ و بزرگها را كوچك ، نزديكها را دور و دورها را نزديك مىسازد .
انسان موقعى كه مىخواهد ، گويى از مجراى قوانين طبيعت گام فراتر نهاده و بهمهء آن قوانين حكمروايى مىكند . بالعكس اگر انسان نخواهد ، گويى تمام مثبتها منفى ، بلكه اصلا در آن موقع آن مثبتها وجود ندارند .
چيست اين اراده ؟ كجا است ريشهء اصلى آن ؟ شعاع فعاليتش تا كجا گسترده مىشود ؟ اينها مسائلى است كه كسى در بارهء آنها جز با حدس و تخمين و بيان جزئى در آثار و خواص و انگيزه ها و نتايج آنها چيزى نتواند گفت .
متفكرين معمولى غالبا با كلمهء « اراده » همان گونه بازى مىكنند كه با كلمهء « هستى » چنان كه كلمه ى هستى داراى وسيعترين مفهوم است كه در ذهن بشر منعكس مىشود و جز سايهء عموم موجودات عينى و ذهنى و معنوى چيز ديگرى را برايش قابل درك نمىسازد ، همچنين كلمهء اراده و خواستن . اينان يا از ناتوانى مغزى خود در بارهء تحقيق اراده نگرانند و يا واقعا چيزى بيشتر از اين نمىدانند كه بگويند :
اراده يعنى خواستن انسان مىخواهد مىخورد ، مىخواهد مىجنگد ، مىخواهد آشتى مىكند اين گونه تفسيرات مانند اين است كه انسان احتياجات خود را به عالىترين مسائل رياضى با اين مشاهدات بر طرف كند كه به بينيد اينها 4 عدد پرتقال است ، آنها 7 جلد كتاب است ، آن اشخاص كه نشستهاند صحبت مىكنند 12 نفر هستند . بهر حال مىتوان گفت ، عقل و مشاعر و احساسات آدمى در عين حال كه مىتوانند ارادهء انسان را توجيه نموده براى آن مسير و هدف معين كنند ، همچنين اراده در توجيه و تعيين مسير براى عقل و مشاعر و احساسات انسانى نقش فوق العادهء موثرى دارد . براى توضيح اين مسئله لازم است كه دو نوع اراده را در وجود انسانى مورد دقت قرار بدهيم :
نوع يكم - ارادهء تابع و معلول
- اين اراده از حواس و تعقل و مشاعر و