همان ظلم است كه از دادگريها برتر و از آنها گوى سبقت برده است [ به نقد و تحليل اين بيت مراجعه شود .
آرى ، او جاهل است و با اين جهل ، استاد همه دانشها است ، چنان كه ستم او راهنماى همهء عدالتها است .
بارى ، صدر جهان دست عاشق خود را گرفت و چنين گفت : اين نفس از دست داده و موقعى دم خواهد بر آورد كه من دمى به او ببخشم ، اگر اين دلباخته با ديدار من زنده شود جان من است كه به سوى خودم روى خواهد آورد ، جانى كه به او مىبخشم او را با شكوه و محتشم خواهد ساخت ، اين بخشش مرا جز همان جانى كه من بخشيدهام كسى نمىتواند ديد . آرى
( ( 4680 ) ) جان نامحرم نبيند روى دوست
جز همان جان كاصل او از كوى اوست
من مانند قصاب در پوست اين عاشق خواهم دميد تا آن مغز نغزش اين پوست بىاساس را رها كند . آن گاه چنين گفت :
اى جان نازنين كه از بلا رميدهاى ، اينك در وصال را به روى تو گشودهايم ، آگاه باش و بيا ، اى عاشق ما كه بىخودى و مستى تو عين خود ما است ، اى وجود نازنين كه هستىات وابستهء هستى ما است ، بشنو .
( ( 4684 ) ) با تو بىلب اين زمان من نو به نو
رازهاى كهنه گويم مىشنو
( ( 4685 ) ) ز انكه آن لبها از اين دم مىرمد
بر لب جوى نهان بر مىدمد
اكنون گوشهاى طبيعىات را بر بند و گوش بىگوشى برگشا ، باشد كه راز [ يفعل الله ما يشاء . . . ] را دريابى . شگفت منظرهاى بود ، زيرا :
( ( 4687 ) ) چون صلاى وصل بشنيدن گرفت
اندك اندك مرده جنبيدن گرفت
مگر آدمى كم از خاك تيره است كه از عشوه هاى باد صبا قباى سبز بر تن مىكند و شاداب مىشود ؟ مگر آدمى پس از رشد و كمال كمتر از قطرات نطفه است كه با خطاب الهى