تفسير ابيات
مطلبى را كه شروع كرده بوديم در همين جا متوقف بسازيم و بر گرديم به سوى صدر جهان و نوازشهاى نهانى او در بارهء عاشقش . صدر جهان دلباخته ى خود را كم كم از بىهوشى در آورده و از روى كرم و صحبت به سخن گفتن وادارش مىكرد ، سر عاشق را گرفت و در كنارش گذاشت و اشكهاى سوزان بر چهرهء او فرو مىريخت ، صدر جهان بانگ در گوش عاشقش زد و گفت :
اى گدا ، دامن بگشاى كه طلاها نثارت كنم به من بگو
( ( 4666 ) ) جان تو كاندر فراقم مىطپيد
چون كه زينهارش رسيدم چون رميد ؟
اى عاشقى كه در هجرانم گرم و سردها ديدهاى ، لحظهاى به خود بيا و از عالم بىخودى به جهان هشيارى بر گرد ، مثل تو همان مرغ خانگى است كه شترى را نابخردانه براى مهمانى به خانه اش مىبرد ، موقعى كه آن شتر پاى در خانهء محقر مرغ ناتوان مىگذارد ، خانه اش ويران مىگردد و سقفش فرو مىريزد ، اين عقل و هوش آدمى كه بس بزرگش مىداند ، مانند همان خانهء مرغ است ، در صورتى كه عشق الهى مانند شتر قوى هيكل است كه خانهء عقل و هوش را تار و مار مىسازد . اين هوش صالح است كه مىتواند در جستجوى ناقهء خدا باشد .
در آن هنگام كه ناقهء الهى سر در آب و گل صالح كرد ، نه گل كالبد مادىاش بجا ماند و نه جان و دلش .
فضل عشق الهى انسان را فضول و بلند پرواز نموده و از اين افزون جويىها ظلوم و جهول ناميده شده است ، آرى انسان نادان است و در مشكل شكار عشق الهى بسى جاهل . كار او شبيه به خرگوشى است كه مىخواهد شيرى را در كنار خود بكشد ، اين خرگوش بىنوا
( ( 4674 ) ) كى كنار اندر كشيدى شير را
گر بدانستى و ديدى شير را
آرى ، انسان ستمكار است و ستم او بر خويشتن و جان خويشتن است ، اما گمان مبريد اين همان ظلم وقيح است كه عقل و وجدان آن را محكوم كرده است ، زيرا اين