( ( 4710 ) ) گر بگويم فوت مىگردد بكا
ور بگريم چون كنم مدح و ثنا
( ( 4711 ) ) مىفتد از ديده خون دل شها
بين چه افتاده است از ديده مرا ؟
( ( 4712 ) ) اين بگفت و گريه در شد آن نحيف
كه برو بگريست هم دون هم شريف
( ( 4713 ) ) از دلش چندان بر آمد هاى و هو
حلقه كرد اهل بخارا گرد او
( ( 4714 ) ) خيره گويان خيره گريان خيره خند
مرد و زن خرد و كلان حيران شدند
( ( 4715 ) ) شهر هم هم رنگ او شد اشك ريز
مرد و زن درهم شده چون رستخيز
( ( 4716 ) ) آسمان مىگفت آن دم با زمين
گر قيامت را نديدستى ببين
( ( 4717 ) ) عقل حيران كه چه عشق است و چه حال
تا فراق او عجبتر يا وصال
( ( 4718 ) ) چرخ بر خوانده قيامت نامه را
تا مجره بر دريده جامه را
( ( 4719 ) ) با دو عالم عشق را بيگانگى است
و اندر آن هفتاد و دو ديوانگى است
( ( 4720 ) ) سخت پنهان است و پيدا حيرتش
جان سلطانان جان در حيرتش
( ( 4721 ) ) غير هفتاد و دو ملت كيش او
تخت شاهان تخته بندى پيش او
( ( 4722 ) ) مطرب عشق اين زند وقت سماع
بندگى بند و خداوندى صداع
( ( 4723 ) ) پس چه باشد عشق درياى عدم
در شكسته عقل را آن جا قدم
( ( 4724 ) ) بندگى و سلطنت معلوم شد
زين دو پرده عاشقى مكتوم شد
( ( 4725 ) ) كاشكى هستى زبانى داشتى
تا ز هستان پرده ها برداشتى
( ( 4726 ) ) هر چه گويى اى دم هستى از آن
پردهء ديگر بر او بستى بدان
( ( 4727 ) ) آفت ادراك آن حال است و قال
خون به خون شستن محال است و محال
( ( 4728 ) ) من چو با سودائيانش محرمم
روز و شب اندر قفس در مىدمم
( ( 4729 ) ) سخت مست و بىخود و آشفته اى
دوش اى جان بر چه پهلو خفتهاى ؟
( ( 4730 ) ) هان و هان هش دار بر نارى دمى
اولا برجه طلب كن محرمى
( ( 4731 ) ) عاشق و مستى و بگشاده زبان
الله الله اشترى بر ناودان
( ( 4732 ) ) چون ز راه و ناز گويد او زبان
يا جميل الستر خواند آسمان
( ( 4733 ) ) ستر چه در پشم و پنبه آذر است
تو همىپوشيش او رسواتر است
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 239
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص٢٣٩