تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 239

مساهمون:

ص٢٣٩
( ( 4710 ) ) گر بگويم فوت مىگردد بكا ور بگريم چون كنم مدح و ثنا ( ( 4711 ) ) مىفتد از ديده خون دل شها بين چه افتاده است از ديده مرا ؟ ( ( 4712 ) ) اين بگفت و گريه در شد آن نحيف كه برو بگريست هم دون هم شريف ( ( 4713 ) ) از دلش چندان بر آمد هاى و هو حلقه كرد اهل بخارا گرد او ( ( 4714 ) ) خيره گويان خيره گريان خيره خند مرد و زن خرد و كلان حيران شدند ( ( 4715 ) ) شهر هم هم رنگ او شد اشك ريز مرد و زن درهم شده چون رستخيز ( ( 4716 ) ) آسمان مىگفت آن دم با زمين گر قيامت را نديدستى ببين ( ( 4717 ) ) عقل حيران كه چه عشق است و چه حال تا فراق او عجبتر يا وصال ( ( 4718 ) ) چرخ بر خوانده قيامت نامه را تا مجره بر دريده جامه را ( ( 4719 ) ) با دو عالم عشق را بيگانگى است و اندر آن هفتاد و دو ديوانگى است ( ( 4720 ) ) سخت پنهان است و پيدا حيرتش جان سلطانان جان در حيرتش ( ( 4721 ) ) غير هفتاد و دو ملت كيش او تخت شاهان تخته بندى پيش او ( ( 4722 ) ) مطرب عشق اين زند وقت سماع بندگى بند و خداوندى صداع ( ( 4723 ) ) پس چه باشد عشق درياى عدم در شكسته عقل را آن جا قدم ( ( 4724 ) ) بندگى و سلطنت معلوم شد زين دو پرده عاشقى مكتوم شد ( ( 4725 ) ) كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى ( ( 4726 ) ) هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان ( ( 4727 ) ) آفت ادراك آن حال است و قال خون به خون شستن محال است و محال ( ( 4728 ) ) من چو با سودائيانش محرمم روز و شب اندر قفس در مىدمم ( ( 4729 ) ) سخت مست و بىخود و آشفته اى دوش اى جان بر چه پهلو خفته‌اى ؟ ( ( 4730 ) ) هان و هان هش دار بر نارى دمى اولا برجه طلب كن محرمى ( ( 4731 ) ) عاشق و مستى و بگشاده زبان الله الله اشترى بر ناودان ( ( 4732 ) ) چون ز راه و ناز گويد او زبان يا جميل الستر خواند آسمان ( ( 4733 ) ) ستر چه در پشم و پنبه آذر است تو همىپوشيش او رسواتر است