منجذب شدن جان نيز به عالم ارواح و تقاضا و ميل او به مقر خود و منقطع شدن از اجزاى اجسام كه كندهء پاى باز روحند
( ( 4434 ) ) چون كه هر جزوى بجويد ارتفاق
چون بود جان عزيز اندر فراق ؟
( ( 4435 ) ) گويد اى اجزاى پست فرشىام
غربت من تلختر من عرشىام
( ( 4437 ) ) ميل جان اندر حيات و در حى است
ز انكه جان لا مكان اصل وى است
( ( 4438 ) ) ميل جان در حكمت است و در علوم
ميل تن در باغ و راغ است و كروم
( ( 4439 ) ) ميل جان اندر ترقى و شرف
ميل تن در كسب اسباب علف
( ( 4440 ) ) ميل و عشق آن شرف را سوى آن
زين يحب را و يحبون را بدان
( ( 4441 ) ) گر بگويم شرح اين بىحد شود
مثنوى هفتاد من كاغذ شود
( ( 4442 ) ) حاصل آن كه هر كه او طالب بود
جان مطلوبش بر او راغب بود
( ( 4443 ) ) آدمى حيوان نباتى و جماد
هر مرادى عاشق هر بىمراد
( ( 4444 ) ) بىمرادان بر مرادى مىتنند
و ان مرادان جذب ايشان مىكنند
( ( 4445 ) ) ليك ميل عاشقان لاغر كند
ميل معشوقان خوش و با فر كند
( ( 4446 ) ) عشق معشوقان رخ افروخته
عشق عاشق جان او را سوخته
( ( 4447 ) ) كهربا عاشق به شكل بىنياز
كاه مىكوشد در آن راه دراز
( ( 4448 ) ) اين رها كن عشق آن بسته دهان
تافت اندر سينهء صدر جهان
( ( 4449 ) ) دود آن عشق و غم آتشكده
رفته در مخدوم آن مشفق شده
( ( 4450 ) ) ليكش از ناموس و پوش آبرو
شوم مىآمد كه واجويد از او
( ( 4451 ) ) رحمتش مشتاق آن مسكين شده
سلطنت زين لطف مانع آمده
( ( 4452 ) ) عقل حيران كاين عجب او را كشيد
با كشش ز ان سو بدين جانب رسيد
( ( 4453 ) ) ترك جلدى كن كز اين ناواقفى
لب ببند الله اعلم بالخفى