تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
( ( 4398 ) ) تشنه مىنالد كه كو آب گوار ؟ آب هم نالد كه كو آن آب خوار ؟ ( ( 4399 ) ) جذب آب است اين عطش در جان ما ما از آنِ او و او هم ز ان ما ( ( 4400 ) ) حكمت حق در قضا و در قدر كرد ما را عاشقان همدگر ( ( 4401 ) ) جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش جفت جفت و عاشقان جفت خويش ( ( 4402 ) ) هست هر عضوى ز عالم جفت خواه راست همچو كهربا و برگ كاه ( ( 4403 ) ) آسمان گويد زمين را مرحبا با تواَم چون آهن و آهن ربا ( ( 4404 ) ) آسمان مرد و زمين زن در خرد هر چه آن انداخت اين مىپرورد ( ( 4405 ) ) چون نماند گرمىاش بفرستد او چون نماند ترّىاش نم بدهد او ( ( 4406 ) ) برج خاكى خاك ارضى را مدد برج آبى ترّىاش اندر دهد ( ( 4407 ) ) برج بادى ابر سوى او برد تا بخارات و خم را بر كشد ( ( 4408 ) ) برج آتش گرمى خورشيد ازو هم چو تابهء سرخ ز آتش پشت و رو ( ( 4409 ) ) هست سر گردان فلك اندر زمن هم چو مردان گرد مكسب بهر زن ( ( 4410 ) ) وين زمين كدبانويىها مىكند بر ولادات و رضاعش مىتند ( ( 4411 ) ) پس زمين و چرخ را دان هوشمند چون كه مار هوشمندان مىكنند ( ( 4412 ) ) گرنه از هم اين دو دل بر مىمزند پس چرا چون جفت درهم مىخرند ؟ ( ( 4413 ) ) بىزمين كى گل برويد و ارغوان پس چه زايد ز آب و تاب آسمان ( ( 4414 ) ) بهر آن ميل است در ماده به نر تا بود تكميل كار همدگر ( ( 4415 ) ) ميل اندر مرد و زن حق ز آن نهاد تا بقا يابد جهان زين اتحاد ( ( 4416 ) ) ميل هر جزوى به جزوى هم نهد ز اتحاد هر دو توليدى زهد ( ( 4417 ) ) شب چنين با روز اندر اعتناق مختلف در صورت اما اتفاق ( ( 4418 ) ) روز و شب ظاهر دو ضدّ و دشمنند ليك هر دو يك حقيقت مىتنند ( ( 4419 ) ) هر يكى خواهان دگر را همچو خويش از پى تكميل فعل و كار خويش ( ( 4420 ) ) ز انكه بىشب دخل نبود طبع را پس چه اندر خرج آرد روزها ؟