( ( 4398 ) ) تشنه مىنالد كه كو آب گوار ؟
آب هم نالد كه كو آن آب خوار ؟
( ( 4399 ) ) جذب آب است اين عطش در جان ما
ما از آنِ او و او هم ز ان ما
( ( 4400 ) ) حكمت حق در قضا و در قدر
كرد ما را عاشقان همدگر
( ( 4401 ) ) جمله اجزاى جهان ز آن حكم پيش
جفت جفت و عاشقان جفت خويش
( ( 4402 ) ) هست هر عضوى ز عالم جفت خواه
راست همچو كهربا و برگ كاه
( ( 4403 ) ) آسمان گويد زمين را مرحبا
با تواَم چون آهن و آهن ربا
( ( 4404 ) ) آسمان مرد و زمين زن در خرد
هر چه آن انداخت اين مىپرورد
( ( 4405 ) ) چون نماند گرمىاش بفرستد او
چون نماند ترّىاش نم بدهد او
( ( 4406 ) ) برج خاكى خاك ارضى را مدد
برج آبى ترّىاش اندر دهد
( ( 4407 ) ) برج بادى ابر سوى او برد
تا بخارات و خم را بر كشد
( ( 4408 ) ) برج آتش گرمى خورشيد ازو
هم چو تابهء سرخ ز آتش پشت و رو
( ( 4409 ) ) هست سر گردان فلك اندر زمن
هم چو مردان گرد مكسب بهر زن
( ( 4410 ) ) وين زمين كدبانويىها مىكند
بر ولادات و رضاعش مىتند
( ( 4411 ) ) پس زمين و چرخ را دان هوشمند
چون كه مار هوشمندان مىكنند
( ( 4412 ) ) گرنه از هم اين دو دل بر مىمزند
پس چرا چون جفت درهم مىخرند ؟
( ( 4413 ) ) بىزمين كى گل برويد و ارغوان
پس چه زايد ز آب و تاب آسمان
( ( 4414 ) ) بهر آن ميل است در ماده به نر
تا بود تكميل كار همدگر
( ( 4415 ) ) ميل اندر مرد و زن حق ز آن نهاد
تا بقا يابد جهان زين اتحاد
( ( 4416 ) ) ميل هر جزوى به جزوى هم نهد
ز اتحاد هر دو توليدى زهد
( ( 4417 ) ) شب چنين با روز اندر اعتناق
مختلف در صورت اما اتفاق
( ( 4418 ) ) روز و شب ظاهر دو ضدّ و دشمنند
ليك هر دو يك حقيقت مىتنند
( ( 4419 ) ) هر يكى خواهان دگر را همچو خويش
از پى تكميل فعل و كار خويش
( ( 4420 ) ) ز انكه بىشب دخل نبود طبع را
پس چه اندر خرج آرد روزها ؟
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى — صفحة 147
مساهمون: محمد تقي جعفري
ص١٤٧